تبليغاتX
شمیم بهشت
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در سخن اهل وحدت دربیان آنکه عالم به چه طریق پیدا آمد و در بیان تربیت موجودات

 

بدانکه اهل وحدت دو طایفه اند اصحاب نار و اصحاب نور و هر دو طایفه را اتفاق است که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای تعالی و تقدس است و بغیر وجود خدای تعالی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد پیش ((لیس له ضد و لا ند و لا شبهه و لاشریک )) .

چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدان که طایفه می گویند که هر چه هست از محسوس و معقول آن وجود خدای است از جهت آنکه موجودند و نام وجود بر ایشان می نهند باتفاق بغیر وجود خدای تعالی  چیزی دیگر وجود ندارد پس هر چه موجود بود آن وجود خدای بود .

 و یک طایفه دیگر می گویند که این معقولات و محسوسات خیال و نمایش اند و بخاصیت وجود حقیقی که وجود خداست اینچنین موجود می نمایند و بحقیقت وجود ندارد همچو موجوداتی که در خواب و مرآت و آب می نمایند  .

چون سخن هر دو طایفه معلوم کردی و دانستی که بنزدیک اهل وحدت این چیزها که می نماید یا وجود خدای است یا عکس وجود خدای است تعالی و تقدس .

 اکنون بدانکه اگر وجود خدایست و وجود خدای را اول و آخر نیست و وجود خدای قابل تغییر و نقصان نیست پس این موجودات چنانکه این ساعت موجودند همیشه موجود باشند و بکسر موی ازینچه این ساعت موجودند هرگز کم و زیادة نبوده باشند و نباشند اگر نه چنین باشد وجود خدای را اول و آخر و وجود خدای قابل زیادة و نقصان بود و این هر دو محال است .

 ای درویش ! ترا ازین سخن چرا عجب می آید این کثرت در اسامی است و اگر نه مسمی یکی بیش نیست

و آن عزیز از سر همین منظر گفته :

مشو احول مسما جز یکی نیست                                      اگر چه این همه اسماء نهادیم

 

و اگر عکس وجود خدای است چون وجود خدای را اول و آخر نیست و وجود خدای قابل زیادة و نقصان نبودی پس این خیال و نمایش که این ساعت می نمایند همیشه اینچنین نموده باشند و همیشه اینچنین نمایند و بکسر موی از آنچه این ساعت می نمایند کم و زیادة نبوده باشند و نباشند بهمان دلیل که گفته اند طایفه اول .

 ای درویش ! ترا ازین سخن چرا عجب می آید آخر نمی بینی که در خواب چندین صورتهای مختلف دیده می شود ولی هیچ شک نیست که آن جمله خیال و نمایش است پس آنها را که در بیداری دیده می شود همچنان می دان که بیشتر مردم در خوابند و می پندارند که بیدارند اینست معنی (( الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا ))

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 14:37 | 
در سخن اهل تناسخ در بیان آنکه عالم به چه طریق پیدا آمد در بیان تربیت سلسله موجودات

در سخن اهل تناسخ در بیان آنکه عالم به چه طریق پیدا آمد در بیان تربیت سلسله موجودات

بدانکه اهل تناسخ می گویند که اول چیزی که از باری تعالی و تقدس صادر شد جوهری بود و نام آن جوهر عقل کل است و باز از جوهر عقل کل جوهر دیگر صادر شد و نام آن جوهر نفس کل است باز از جوهر نفس جوهر دیگر صادر شد و نام آن جوهر طبیعت کل است اینست تمامی عالم جبروت و عالم ملکوت . چون باری تعالی و تقدس در مرتبه اول است یک قسمت و چون عقل در مرتبه دوم است دو قسمت و چون نفس در مرتبه سیم است سه قسمت و چون طبیعت در مرتبه چهارم است چهار قسم است پس یکی و دو و سه و چهار ده باشد (( تلک عشرة کاملة )) .

چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه عقل جوهری است بسیط حقیقی و دانا بذات و دانا کننده دیگری و مجرد است از ماده و از تعلق بماده و علم موجودات ازوست و همین عقل است که ام الکتاب است زیرا که ماهیات کل اشیاء در وجود او مفروض و مقدور و مکتوب است و محال است که چیزی که در وجود عقل کل مفروض و مقدور و مکتوب نباشد بوجود آید و ازینجاست که ماهیات کل اشیاء قدیم است و وجود را بذات است بر ماهیات اینست معنی (( السعید من سعد فی بطن امة و الشقی من شقی فی بطن امة )) و اینست معنی (( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم)) و همین عقل است که قلم است زیرا که نویسنده علوم بر دلها وی است و همین عقل است که ملائکه گروبی اند و همین عقل است که آدم است  .

و دیگر بدانکه نفس جوهری است بسیط حقیقی زنده بذات و زنده کننده دیگری و مجرد است از ماده اما متعلق است بماده تعلق التدبیر و التصرف و همین نفس است که روح اعظم است و همین نفس لوح محفوظ و همین نفس است که ملائکه روحانی اند و همین نفس است که حیات موجودات ازوست و همین نفس است که حواست .

و دیگر آنکه طبیعت جوهری است بسیط و موجب است بذات مر هر تغییر و ثبات ذاتی را در جسم یعنی موجب است بذات هر حرکت و سکون ذاتی را در جسم و همین طبیعت است که ملائکه ارضی اند و این ملائکه بعضی آتشی و بعضی هوائی و بعضی آبی  وبعضی خاکی اند و ابلیس و طاووس و مار ازین طایفه اند .

 بدانکه بعضی از اهل تناسخ می گویند که اول چیزی که از باری تعالی و تقدس صادر شد عقل کل بود و درین عقل کل باضافات و اعتبارات کثرت پیدا آمد و بدین سبب از وی سه چیز صادر شد نفسی و فلکی و عقلی همچنین از هر عقلی سه چیز صادر میشد تا بعقل نهم که عقل فلک قمر است برسید و از عقل فلک قمر نفسی و فلکی و طبیعی صادر شد و از طبیعت دو چیز صادر شد  عنصری و طبیعتی همچنین به طبیعت چهارم که طبیعت خاک است پس نُه عقل و نُه نفس و نُه فلک و چهار طبیعت و چهار عنصر پیدا آمد و چون عناصر و طبایع با یکدیگر امزاج یافتند مزاج پیدا آمد موالید ظاهر شدند و می شوند و موالید معادن و نبات و حیوان است و نوع آخر از انواع حیوانات انسان است و انسان که ممتاز شد از دیگر حیوانات به عقل شد و چون میوه درخت موجودات عقل آمد معلوم شد که اول موجودات هم عقل بوده است زیرا که هر چه میوه باشد تخم نیز همان باشد و نقطه آخر دایره و نقطه اول دایره باشد پس چون انسان به عقل رسید آخر دایره به اول دایره پیوست و دایره تمام شد و این قائده را سلسله التربیت گویند و بر جمله لازم است که سلسله تربیت را ببراهمین عقل بشناسند تا هستی خود را بحقیقت بدانند و بر اول و آخر خود واقف شوند و طلب اصل و گوهر زود توانند کرد بمتوسطات باز نمانند و بر جمله لازم است که بدانند که چه چیزند و از کجا آمده اند و بکجا آمده اند و به چه کار آمده اند و بازگشت ایشان بکجا هست و اشکال این جمله برکشیدیم تا محسوس گردد و الله اعلم.

 دیگر آنست که سخن هر طایفه که گفته شود و تقریری کرده آید می باید که بی تعصب و بی تقیه و بی زیادت و بی نقصان باشد و دیگر می باید که سخن مفهوم و روشن بود نه چنانکه باشارت و مرموز بود که اگر از اشارت و مرموز ما را چیزی مفهوم شدی هم از الفاظ انبیا و اولیا علیهم السلام فهم کردی و درخواست دیگر آنست که پیش از آنکه به تحقیق و معانی آنها شروع کنیم بیان کنند که مذاهب مختلف در آیه محمد چند است . و این خلاف از کجا ظاهر شد و اصل خلاف چیست و مذهب مستقیم ازین جمله کدام است اینست تمامی در خواست درویشان و درخواست ایشان را اجابت کردم که اگر نکردمی ظلم بودی .و از حق تعالی و تقدس مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد و آنچه مقصود ایشانست در قلم آید (( انه علی ما یشاء قدیر ))

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:17 | 
در سخن گفتن خاصه انبیا

در سخن گفتن خاصه انبیا

از جهت آنکه کار ایشان انذار و تهدید خلق است تا رفع عادات بد کنند و تا حجاب در پیش خلق ننهند انذار و تهدید راست نیاید و رفع عادات بد نکنند یعنی هر چند گاهی در میان خلق رسوم و عادات بد پیدا می آید و رسوم و عادات بد بی انذار و تهدید نتوان برداشتن و انذار و تهدید بی وضع حجاب نتوان کردن پس هر که خواست که از لفظ بمعنی رود سبب گمراهی و دوری وی گشت و هر که از معنی بلفظ آمد لفظ سبب هدایت و نزدیکی وی شد یعنی هر که بریاضات و مجاهدات در صحبت دانایان از راه کشف و عیان و معانی و حقیقت چیزها دریابد الفاظ بهر اصلاحی که باشد حجاب وی نشود بلکه سبب زیادتی علم او گردد و هر که از لفظ بمعنی رود شاید که یک حقیقت را ده چیز داند و در کثرت و سرگردانی افتد از جهت آنکه شاید که یک حقیقت را ده نام بده اعتبار خوانده باشد و آن ده نام را ده چیز اعتبار کند و گمان برد لاجرم هرگز به حقیقت نرسد .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:17 | 
دربیان احادیث اوایل

دربیان احادیث اوایل

بدانکه در حدیث آمده است که (( اول ما خلق الله تعالی العقل )) و دیگر آمده است که (( اول ما خلق الله تعالی نوری )) و دیگر آمده است که (( اول ما خلق الله تعالی روحی )) و دیگرآمده است که (( اول ما خلق الله تعالی القلم )) و امثال این و مراد رسول صلی الله علیه و سلم ازین جمله یک جوهر است و شاید که یک جوهر بصد اعتبار یا بصد نام خوانند و از آن صد نام در حقیقت آن جوهر هیچ تعدد و تکثر لازم نیاید .

چون این مقدمات را معلوم کردی اکنون بدانکه رسول جوهر اول را باعتبار آنکه داناست بذات و دانا کننده است ،عقل فرمود از جهت آنکه عقل مدرک و مدرکست و باعتبار انکه ظاهر در نفس خود و ظاهر کننده است ،نور فرمود از جهت آنکه نور ظاهر و مظهر است و باعتبار آنکه زنده است بذات و زنده کننده است فرمود که روح حی و محیی است و باعتبار آنکه نقاش علوم است بر دلها ،قلم فرمود که قلم نقاش چیزهاست بر الواح و مانند این و اگر همین جوهر اول را باعتبار آنکه سبب و واسطه است علوم را ملک گویند راست باشد اگر جبرئیل گویند هم راست است که جبرئیل هم واسطه است .

بدانکه خلق بسیار بواسطه این احادیث سرگردان شده اند و می شوند این جمله مذاهب مختلف که پیدا آمده است از الفاظ احادیث و قرآنست و این سرگردانی است که می خواهند از لفظ بمعنی روند و هر که خواهد که از لفظ به معنی رود و از الفاظ حقیقت چیزها بیابد هرگز به معنی نرسد و حقیقت هیچ چیز در نیابد که البته و اصطلاحات مختلف در عالم بسیار است و هر قومی زبانی و اصطلاحی دارند.

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 9:15 | 
درسخن اهل حکمت در بیان آنکه عالم به چه طریق پیدا آمد و در بیان تربیت موجودات

درسخن اهل حکمت در بیان آنکه عالم به چه طریق پیدا آمد و در بیان تربیت موجودات

بدانکه اهل حکمت می گویند که اول چیزی که از باری تعالی صادر شد جوهری بود اینست معنی (( اول ما خلق الله تعالی الدرة )) و نام آن جوهر عقل بود و اینست معنی (( اول ما خلق الله تعالی العقل )) و این اصل است بنزدیک ایشان که (( لا یصدر من الواحد الا الواحد )) پس از باری تعالی که علت مطلق و فاعل اول است و مصدر موجودات است جز یک چیز صادرنشد و آن عقل است پس معلول اول و موجود دوم ،عقل آمد و درین عقل باضافات و اعتبارات کثرت پیدا آمد یعنی به یک اعتبار ممکن بذات و یک اعتبار واجب بغیره یعنی نظر بذات وی ممکن است و نظر به علت وی واجب پس باین اعتبار دو اعتبار از وی پیدا آمد باعتبار آنکه ممکن است فلکی از وی صادر شد و باعتبار آنکه واجبست عقلی دیگر از وی صادر شد پس این عقل اول را که معلول اول است عقل کل می گویند و این فلک اول را که فلک الافلاک است جسم کل می گویند همچنین از هر عقلی فلکی و عقلی صادر می شد تا بعقل نهم که عقل فلک قمر است رسید پس از عقل نهم فلکی صادر شد و آن فلک قمر است و عقلی صادر شد و آن عقل دهم است که عقل فعال است و از عقل دهم که عقل فعال است عنصری صادر شد که ماده عالم کون و فساد است و صور صادر شد که صورت کون و فساد است عنصر و صور معلول عقل دهم اند و اگر کسی سوال کند که عنصر و صور که معلول عقل دهم اند چرا تبدیل و فساد را بایشان راهست بدانکه تبدیل و فساد را از آن بایشان راهست که قبول کردن عنصر صور قابلیت واستعداد است که اگر در عنصر استعداد و قابلیت صورت آتشی پیدا می آید صورت آتشی در وی حال می شود و اگر استعداد و قابلیت صورت هوائی پیدا می آید صورت هوائی در وی حال می شود و اگر استعداد و قابلیت آبی پیدا می آید صورت آبی در وی حال می شود و اگر استعداد و قابلیت معدنی پیدا می آید صورت معدنی در وی حال می شود و اگر استعداد و قابلیت نباتی پیدا می آید صورت نباتی در وی حال می شود و اگر استعداد و قابلیت حیوانی پیدا می آید صورت حیوانی در وی حال می شود و سبب این استعداد و قابلیت حرکات افلاک است که اگر علت این استعداد و قابلیت عقل بودی تبدیل و فساد را به عنصر و صورت راه نبودی چنانکه به افلاک راه نیست  .

چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه ماده یک قسم است اما صور اشیاءبر اقسام است پس حیوان که حیوان است بصورت حیوانی حیوان است نه بماده و نبات که نبات است بصورت نباتی نبات است نه بماده و معدن که معدن است بصورت معدنی معدن است نه بماده و در عناصر و افلاک هم چنین می دان و اهل حکمت را تا بدینجا که گفته شد اتفاق است و هر که سخن اهل حکمت را نه باین طریق معلوم کرده است معلوم نکرده است .

 بدانکه بعضی از اهل حکمت می گویند که فلک عبارت از سه چیز است یکی صورت و یکی ماده و یکی نفس زیرا که هر جسمی که باشد هر آئینه او را چهار علت باشد یکی علت فاعل دوم علت مادّی سیم علت صوری چهارم علت غائی . مر فلک را علت فاعل عقل است و علت مادی ماده فلک است و علت صوری صورت فلک است و علت غائی آنچه مقصود و غرض از فلک است و نفس محرک فلک است زیرا متحرک بی محرک محال است و نمی شاید که عقل محرک فلک باشد زیرا که عقل مجرد است از ماده و تعلق بماده پس آنچه متعلق است بجسم تعلق التدبیر و التصرف نفس است پس هر فلکی را صورت و ماده و نفس باشد و اگر کسی سوال کند این کثرت از کجا صادر شد هر کس جوابی گفته اند اما جواب شافی نگفته اند و در عقل دهم که عقل فعال است و علت صورة مختلف و عنصر است اگر کسی سوال کند که از عقل دهم که عقل فعال است چرا عقلی و فلکی دیگر صادر نشد هم جواب شافی نگفته اند .

 بدانکه بعضی از از اهل حکمت می گویند که عقل و نفس و صورت یک جوهر است اما این یک جوهر را باضافات و اعتبارات باسامی بسیار ذکر کرده اند باعتبار آنکه داناست بذات و دانا کننده است عقل گفتند و باعتبار آنکه زنده است بذات و زنده کننده است نفس گفتند و مانند این . پس بدین قول در فلک کثرت نباشد صورت باشد و ماده در جمله اجسام همچنین می دان و باقی هر چه بغیر این دو جوهر بود که بجسم لاحق شود این جمله اعراض باشد و برین قول جوهر نخستین صورت باشد و جوهر دوم ماده و از آن صورت و ماده فلک اول پیدا آمد همچنین از هر صورتی و ماده صورتی و ماده دیگر پیدا می آمد تا بخاک رسید .

 بدانکه این جمله از باری تعالی بیک دفعه صادر شد بی تقدم و تاخر زمان یعنی صدور ممکنات از ذات باری تعالی و تقدس چنانست که صدور شعاع آفتاب از قرص آفتاب و همچنانست که صدور معلول از وجود علت و وجود معلول هم با وجود علت معاًمعاً باشد و تا وجود علت باشد وجود و معلول هم باشد پس تقدم و تاخر که در عقول و نفوس و افلاک و انجم و طبایع و عناصر گفته اند تقدم و تاخر ذهنی است نه تقدم و تاخر خارجی و تقدم و تاخر از روی رتبت است نه از روی زمان پس عقول و نفوس و افلاک و انجم و عناصر و طبایع از روی زمان قدیم آمد و اما از روی علت حادثند و موالید باتفاق با هم از روی زمان و هم از روی علت حادث آید و بتدریج از قوة بفعل می آیند و باز از فعل بقوت میروند .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 22:0 | 
در سخن اهل شریعت در بیان آنکه حضرت عزت عالم را به چه طریق پیدا آورد و در بیان تربیت موجودات

در سخن اهل شریعت در بیان آنکه حضرت عزت عالم را به چه طریق پیدا آورد و در بیان تربیت موجودات

بدانکه که اهل شریعت می گویند که اول چیزی که خدای تعالی بیآفرید جوهری بود چنانکه می فرماید که (( اول ما خلق الله الدرة )) و بزرگی این جوهر را جز خدای تعالی کس دیگر نداند و چون خواست که عالم را بیافریند بآن جوهر نظر کرد آن جوهر آب شد و بجوش آمد و از جوشیدن آن کفی و بخاری بروی آب قرار گرفت و بخار روی به بالا نهاد خدای تعالی از آن کف زمین بیافرید یکباره آنگاه آن یکباره را هفت قسم کرد و سطری هر قسمی پانصد ساله راه کرد و گشادگی میان هر قسم هم پانصد ساله راه کرد و این جمله را که گفته شد در دو روز بود یکشنبه و دوشنبه چنانکه فرمود : (( خلق الارض فی یومین )) و چون متحرک و جنبان بود و بر روی آب قرار نمی گرفت آنگاه کوهی بیافرید از زمرد سبز و گرد زمین در آورد و آن کوه را کوه قاف گویند اینست معنی (( ق و القرآن المجید )) و در زمین کوههای دیگر بیافرید و جمله به کوه قاف متصل کرد چنانکه چیزی را بچیزی میخ دور کنند اینست معنی (( و الجبال اوتادا )) و در بعضی کوهها چشمه ها و جویها و رودخانه ها روان گرداند و نباتات و اشجار برویاند و ارزاق حیوانات پیدا آمد و روزیها  را جمله مقدر کرد تا حریص و قانع جمله برابر باشند و این جمله در دو روز دیگر بود روز سه شنبه و چهار شنبه که با دو روز اول چهار روز بود . چنانکه می فرماید : (( و جعل فیها رواسی من فوقها و بارک فیها و قدر فیها اقواتها فی اربعة ایام سواء للسائلین )) پس آنگاه از آن بخار که روی به بالاها نهاده بود آسمان اول پیدا آورد یکباره آنگاه آن یکباره راهفت قسم کرد سطری هر قسمی پانصد ساله راه و آسمان اول که به زمین نزدیکتر است بکواکب بیاراست و شهاب ثاقب آسمانها را در حفظ در آورد و این جمله در دو روز دیگر بود روز پنج شنبه و آدینه چنانچه می فرماید (( فقضیهن سبع سموات فی یومین و اوحی فی کل سماء امرها و زینا السماء الدنیا بمصابیح و حفظا ذلک تقدیرالعزیز العلیم )) و چون این جمله تمام شد آنگاه آسمانها را راست کرد و زمین را بگسترانید چنانکه می فرماید (( رفع سمکها فسویها و اغطش لیلها و اخرج ضحیها و الارض بعد ذلک دحیها )) آنگاه نماد دیگر روز آدینه حیوان و انسان را بیافرید و این جمله در شش روز بود از یکشنبه تا آدینه و روز شنبه هیچ کار نکرد و یهودان ازینجاست که روز شنبه کار نکنند و بعضی می گویند روز شنبه و یکشنبه زمین بیافرید و روز دوشنبه و سه شنبه کوهها و آبها و نباتات و اشجار بیافرید و روز چهارشنبه و پنجشنبه آسمانها و کواکب و روز آدینه که روز هفتم بود تا نیم روز که پانصد سال این جهان باشد عقول و ارواح و طبایع و ملائکه و شیاطین و حیوانات و آدم بیافرید و نیمه دیگر از روز آدینه آدم در بهشت بود و چون نیمه از روز آدینه که پانصد سال این جهان است تمام شد آدم از بهشت بیرون آمد و باین عالم آمد و هفت هزار سال دیگر فرزندان آدم درین عالم باشند و آنگاه این عالم درنو ردند پس تمامی مدت این عالم چهارده هزار سال بود هفت هزار سال مدت آفریدن و هفت هزار سال در وی بودن و این جمله که گفته شد در قرآن مذکور است چنانکه می فرماید (( قل ائتکم لتکفرون بالذی خلق الارض فی یومین ذلک تقدیر العزیز و العلیم )) و دیگر می فرماید ((ا و لم یرالذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقنا هما و جعلنا من الماء کل شیء حی افلا یومنون )) و در روایات در قصص آمده که اول چیزی که خدای تعالی بیافرید آب بود بعد از آن عرش بیافرید (( و کان عرشه علی الماء )) آنگاه بخاری از آب برخاست و بر روی آب آمد و بجوش آمد و از جوش بخار ،آب خشک شد آنگاه زمین را از آن آب که خشک شده بود بیافرید و آسمان را از آن بخار بیافرید باقی را تا آخر چنانچه گفته شد اتفاقست و در بعضی روایت آمده است که چون زمین را بیافرید و کوه قاف پیدا آورد تا زمین را در میان گرفت زمین همچنان بر روی آب می جنبید و قرار نمی گرفت خدای تعالی گاوی و ماهی بیافرید که بزرگی آن گاو و ماهی جز خدای تعالی کسی دیگر نمی داند و ماهی در دریا بر روی آب قرار گرفت و گاو را بر پشت ماهی جای داد و زمین را در میان هر دو شاخ گاو نهاد آنگاه زمین در میان شاخ گاو قرار گرفت و در بعضی روایت آمده است که همان مقدار خلق که در هفت طبقه زمین ساکنند در کوه قاف ساکنند و در میان کوه قاف شهرهای بسیار است و در هر شهر خلقان گوناگوند بلکه ولایت بسیار است و در هر ولایتی چندین شهر است همچو ولایت جابلقا و ولایت جابلسا  ولایت پارس و ولایت بافیل و مانند این و روشنائی ایشان نه به آفتاب است که آفتاب در آنجا نمی تواند باقیست پس روشنائی ایشان از روشنائی کوه قاف است که از زمرد سبز است و بغایت شفاف و نورانی است و رنگ آسمانها از کوه قاف است پس برین قول زمین در میان کوه قاف است و کوه قاف در میان هر دو شاخ گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی بر روی آب و دوزخ در زمین هفتم و بهشت در آسمان هفتم و بالای بهشت کرسی و بالای کرسی عرش و بالای عرش هفتاد هزار حجاب عزت است و بالای هفتاد هزار حجاب عزت سرادق جلال است و بعد از سرادق جلال از آن عظمت و ردای  کبریاست و اشکال این جمله را بر کشیدیم تا محسوس گردد و اول آنرا مطالعه کنند تا دریابند و اشکال اینست .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 20:9 | 
دربیان ذات و وجه و نفس و در بیان صفت و اسم و در بیان آنکه صفات در مرتبه ذات است و اسامی در مرتبه وجه

دربیان ذات و وجه و نفس و در بیان صفت و اسم و در بیان آنکه صفات در مرتبه ذات است و اسامی در مرتبه وجه است

بدانکه اهل شریعت در تحصیل این معانی شروع نکرده اند و جد و سعی زیادة ننموده اند لاجرم وجود و نفس و ذات و وجه را در حق خداوند بیک معنی اطلاق کرده اند و می کنند و علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر و تکلم را اسماء صفات می خوانند الله را می گویند ذات است و باقی جملهاسامی و صفات است .

 بدانکه آنچه عوام اهل حکمت اند می گویند که هر چیز که تصور وی بی تصور غیر ممکن است آن ذات است و هر چیز که تصور وی بی تصور غیر ممکن نیست آن صفات است و الله اسم ذات است و وجه جمله اسامی و صفات است .

بدانکه آنچه خواص اهل حکمت اند می گویند که ماهیت هر چیز ذات آن چیز است و وجود هر چیز وجه آن چیز است و صفات در مرتبه ماهیات است و اسامی در مرتبه وجود است و ماهیات را باضافات و اعتبارات نامهای دیگر نهاده اند وجود ذهنی و وجود عقلی و وجود بالقوة و بالذات و مانند این گفته اند و وجود را هم باضافات و باعتبارات نامهای دیگر نهاده اند و وجود خارجی و وجود حسی و وجود بالفعل و الوجه و مانند این خوانده اند و این جمله قسمت است نه صفات و نه اسامی زیرا که صفات قابلیت و استعداد هر چیز است و اسامی نشان و علامت حقیقی هر چیز است که با آن چیز همراه است و عین مسمی است به نشان و علامتی که دیگران بر وی نهند آن نشان و علامت مجازی بود و غیر مسمی بود پس قابلیت و استعداد هر چیز صفات آن چیز آمد و در مرتبه ذات آمد و نشان و علامت حقیقی هر چیز اسامی آن چیز آمد و در مرتبه وجه آمد و نشان و علامت هر چیز که دیگران بر وی نهند تسمیه آن چیز آمد پس تسمیه مشترک آمد میان مرتبه ذات و مرتبه وجه و صفات مخصوص آمد بمرتبه ذات و اسامی مخصوص آمد بمرتبه وجه و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود .

 بدانکه ماهیت انسان ذات انسان است و وجود انسان وجه انسان است و آن قابلیت و استعداد و بینائی و شنوائی و حرفت های باریک دشوار و صنعت های لطیف که در ماهیت انسان بالقوة موجود بود صفات انسان است و این بینائی و شنوائی و حرفت های دشوار و صنعت های لطیف که در وجود انسان بالفعل موجود است اسامی انسان است و چنین که در عالم صغیر دانستی در عالم کبیر هم چنین می دان .یعنی ماهیت عالم ،ذات عالم است و وجود عالم ،وجه عالم و اول چیزی که از مرتبه ماهیت بوجود رسید عقل کل بود . اینست معنی (( اول ما خلق الله تعالی العقل )) آنگه بواسطه عقل کل چیزهای دیگر پیدا آمد اینست معنی (( نون و القلم و ما یسطرون )) .

 چون دانستی که بنزدیک اهل حکمت وجود بی ماهیت امکان ندارد و دیگر دانستی که ماهیت غیر وجود است و سابق است بر وجود اکنون بدانکه اهل حکمت در وجود باری تعالی و تقدس خلاف کرده اند بعضی گفته اند باری تعالی ماهیت دارد و وجود هم دارد که وجود بی ماهیت امکان ندارد و بعضی گفته اند باری تعالی و تقدس ماهیت دارد اما وجود ندارد تا کثرت و اجزا لازم نیاید  و بعضی گفتند ماهیت خدای تعالی غیر وجود باری است و سابق بر وجود باری نیست تا کثرت و اجزا لازم نیاید .

چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه بنزدیک اهل حکمت هر که خدای تعالی را اسامی و صفات می گوید ماهیت و وجود گفته باشد و ازینجا کثرت قراین و اجزا لازم آید اینست معنی (( فمن وصف الله تعالی فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله )) و هر که خدا را اسامی می گوید اما صفات نمی گوید وجود گفته باشد بی ماهیت و ازینجا توحید تفرید لازم آمد اینست معنی (( قل ادعوالله او ادعوا الرحمن ایاً ما تدعوا فله الاسماء الحسنی )).

بدانکه اهل وحدت می گویند که هر چیز که در عالم موجودات است او را سه مرتبه است و دو صورت است مرتبه ذات و مرتبه وجه و مرتبه نفس و صورت جامعه و صورت متفرقه از جهت آنکه هر چیز که باشد ازین خالی نباشد ،یا در مقامی باشد که هر چیز که امکان می دارد که در آن چیز ظاهر شود در آن مقام جمله در وی بالقوة موجود باشد چنانکه همچو بیضه و نطفه و حبه و این مقام را مرتبه ذات می گویند و صورت این مرتبه را صورت جامعه می گویند و یا در مقامی باشد که هر چیز که امکان می داشت که در آن چیز ظاهر شود در آن مقام جمله در وی بالفعل موجود باشد همچو انسان کامل و درخت کامل و این مقام را مرتبه وجه می گویند و صورت این مرتبه را صورت متفرقه می خوانند و امتداد و انبساط وجود را درین مراتب مرتبه نفس می گویند و مراد از امتداد ،نشو نمایست که آن را حرکت جسم می خوانند و مراد از انبساط بسط وجودست که آنرا نفس می گویند و فرق بسیار است میان نشو و نما که حرکت جسم است و میان بسط وجود که مرتبه نفس است از جهت آنکه امتدا و انبساط نفس درین مرتبه مراتب استیلاء و استوار اوست بر عرش زیرا که مراتب هر چیز بمقدار تمامی عرش است پس عرش بر اقسام باشد و هر چند مراتب تمام تر و کامل تر ،عرش بزرگتر و عظیمتر بود و اینست معنی (( قلب المومن عرش الله اکبر )) و این نفس را صاحب شریعت رب می گوید که هر دو یک معنی دارد (( من عرف نفسه فقد عرف ربه)) و ((من عرف النفس فقد عرف الرب )) و این مرتبه نفس که صاحب شریعت رب می گوید فوق جمله مراتب است و این مرتبه از اضداد و تقابل پاک و مقدس است و از اشکال و صورت منزه و مبراست لاجرم اهل حس و خیال را باین مرتبه راه نیست .

 ای درویش ! معنی نفس و رب نه آنست که اهل شریعت و اهل حکمت دانسته اند و نقش نفس و رب نه آنست که اهل نحو و لغت کرده اند و نفس و رب عبارت از امتداد و انبساط وجود است در مراتب خود و معنی عرش نه آنست که اهل شریعت و اهل حکمت گمان برده اند عرش عبارت از تمامی مراتب است و استوا بر دو نوع است یکی از راه علم (( و ان الله قد احاط بکل شیء علما )) و یکی از راه وجود (( الا انهم فی مریة من لقاء ربهم الا انه بکل شیء محیط )) باز استوا علمی بر دو نوع است یکی به اجمال و یکی به تفصیل تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم .

 بدانکه مرتبه ذات بصفات و صورت جامعه مخصوص است و هر مرتبه وجه باسامی و صورت متفرقه مخصوص است و مرتبه نفس به بی اسمی و بی صفتی مخصوص است از جهت آنکه صفات مظهر ذات است و اسامی سمت مسمی است و صفات قابلیت و استعداد ذات است و اسامی معرف مسمی است یعنی هر چیز که باشد او را قابلیتی و استعدادی باشد و آن قابلیت و استعداد و آن چیز را بکمال می رساند کمال هر چیز آن باشد که هر چه در وی بالقوة موجود باشد بالفعل موجود باشد پس هر چه در چیزی بالقوه موجود است صفات است وهر چه بالفعل موجود است اسامی است پس صفات در مرتبه ذات باشد و اسامی در مرتبه وجه همچنین می دانم که تمام فهم نکردی روشنتر ازین بگویم .

 بدانکه نزدیک اهل وحدت بدایت و اول هر چیز ذات آن چیز است و نهایت و آخر هر چیز وجه آن چیز است و امتداد و انبساط وجود درین مراتب نفس آن چیز است و صفات و صورت جامعه در بدایت است و اسامی و صورت متفرقه در نهایت و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود .

بدانکه حبه و بیضه و نطفه در مرتبه ذاتند زیرا که هر چه امکان می دارد که ظاهر شود در ایشان بالفعل درین مقام جمله در ایشان بالقوة موجود است و این مرتبه صورت جامعه دارد زیرا که جمله در وی جمع است و صفات درین مرتبه است زیرا که قابلیت و استعداد ایشان درین مرتبه است و چون بیضه و حبه و نطفه بتدریج بکمال خود رسند در مرتبه وجه اند زیرا که هر چه امکان می داشت که بالفعل در ایشان ظاهر شود درین مقام جمله بالفعل در ایشان موجود است و این مرتبه صورت متفرقه دارد از جهت آنکه هر یک از یکدیگر جدا گشتند و اسامی درین مرتبه است زیرا که سمت و معرفت درین مرتبه است و امتداد و انبساط وجود درین مراتب مرتبه نفس است .

 چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه اهل وحدت خدای را ذات نمی گویند اما وجه و نفس می گویند از جهت آنکه اگر ذات گویند وقتی از اوقات خدای را ناقص گفته باشند و او همیشه کامل بوده است و پیوسته کامل خواهد بود و اسم ذات در قرآن و احادیث نیامده است پس هر فردی از افراد این وجود را مرتبه ذات و مرتبه وجه و مرتبه نفس باشد و صفات و اسامی باشد و صورت جامعه و صورت متفرقه باشد از جهت آنکه هر فردی از افراد این وجود از خاک بر می آیند و بمراتب و کمال می رسند و باز بخاک باز می گردند . پس این جمله مراتب در ایشان تواند بود اما مجموع این وجود که من حیث الوجود یک وجود است و همیشه در مرتبه وجه است بی ذات باشد از جهت آنکه این وجود چنین که هست همیشه اینچنین بوده است و پیوسته اینچنین خواهد بود و بکسر موی کم و زیادة نبوده و نخواهد بود ذات وی را کس چگونه تصور دارد اینست معنی (( کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام )) .

 بدانکه بعضی از اهل وحدت می گویند که خاک ذات این وجود است و هر چیز که بکمال رسید وجه این وجود است و امتداد و انبساط که در جمیع مراتب و جمیع افراد موجودات است نفس این وجود است بعضی گفته اند جمله ذرات ،ذات این وجود است و جمله وجود وجه این وجود است و امتداد و انبساط وجود که در جمیع مراتب و در جمیع افراد موجودات است نفس این وجود است و این سخن که ایشان گفتند از وجهی راست است و از وجهی راست نیست از جهت آنکه این وجود را دو اعتبارست یکی اعتبار اجزا و دیگر اعتبار کلی چون نظر بر اجزا باشد و اجزا را کثرت و نقصان و کمال لازم است هر آئینه ذات و وجه لازم آید اما اگر نظر بر کل بود و کل را وحدت و و کمال لازمست ذات لازم نیاید بلکه تصور ندارد .

ای درویش ! کل و اجزا از جهت تقریب فهم گفته می شود وگرنه نامتناهی را کل و اجزا نباشد از جهت آنکه ثلث و سدیس و نصف و ربع و مانند این باشد و در نامتناهی ازینها تصور ندارد .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:8 | 
دربیان صورت و ماده و جسم و نفس و عقل

دربیان صورت و ماده و جسم و نفس و عقل

بدانکه اهل حکمت می گویند که جسم اول بر دو قسم است واجب یا ممکن ،از جهت آنکه هر وجودی که باشد ازین خالی نباشد که یا در هستی خود محتاج بغیر بود و هوالممکن یا نبود و هوالواجب باز ممکن بر دو قسم است جوهر یا عرض از جهت آنکه هر ممکن که باشد ازین خالی نباشد که یا موجود فی موضوع باشد و هوالعرض یا موجود فی موضوع نباشد و هوالجوهر ،باز جوهر بر پنج قسم باشد صورة یا ماده یا جسم یا نفس یا عقل از جهت آنکه هر جوهری که باشد ازین خالی نباشد که یا حال بود و هو الصورت یا محل باشد و هوالماده یا مرکب بود و هوالجسم یا نه حال و نه محل و نه مرکب باشد و از دو حال بیرون نباشد یا متعلق باشد به ماده تعلق التدبیر و التصرف و هو النفس یا نباشد و هوالعقل چنین می دانم که تمام فهم نکردی روشن ترازین بگویم .

 بدانکه صورت ، اسمی مشترک است و جسم هم اسمی مشترک است از جهت آنکه صورت را بر چند معنی اطلاق می کنند ، اما آنچه اختیار خواص اهل حکمت است آنست که ، صورت دو قسم است یک قسم از اقسام جوهر است و یک قسم از اقسام عرض ، اول را صورت حقیقی و دوم را صورت مقداری گویند وا ول را صورت ثابت گویند و دوم را صورت معین و جسم را هم بر چند معنی اطلاق می کنند اما آنچه اختیار خواص اهل حکمت است آنست که جسم را بدو مسمی اطلاق می کنند یکی بر چیزی که آن چیز تمام متصل و محدود باشد و ممسوح بود بالقوة در ابعاد ثلاث و یکی بر صورتی که ممکن بود در آن صورت بعد و معین با ابعادی ثلثه تقدیر کردند و گر چه تمام آن چیز محدود ممسوح نبود . پس در حد اول اقل آنکه جسم بر وی اطلاق کنند هشت جوهر باید که باشد و اگر آنکه جسم بر وی اطلاق باید که محدود و متناهی باشد که نامتناهی را جسم  نگویند از جهت آنکه محدود ممسوح نباشد و در حد دوم اقل آنکه جسم بر وی اطلاق کنند دو جوهر باید که باشد صورت و ماده و اگر آن را حد و نهایت شرط نیست بلکه اگر اجسام عالم نامتناهی باشد هر جزوی از اجزای عالم را جسم  گویند و مجموع را هم جسم گویند .

 چون دانستی که صورت دو جسم است یک قسم آنست که وجود جسم به وی است و قوام جسمی به وی و آن صورت را صورت حقیقی گویند و یک قسم آنست که وجود وی به جسم و قوام وی به جسم است و آن صورت را صورت مقداری گویند اکنون بدانکه اگر مقدار از یک جهت قابل قسمت باشد آنرا خط گویند و اگر از دو جهت قابل قسمت باشد آنرا سطح گویند و اگر از سه جهت باشد آنرا ثخن گویند این هر سه را شکل ثلاثه گویند و ابعاد ثلاثه هم گویند و هر کجا که شکل باشد بعد باشد اما شاید که بعد باشد و شکل نباشد از جهت آنکه بعد عامتر است از شکل از جهت آنکه شکل هیئات است مقداری که او را حد یا حدود باشد بالفعل و بعد هیئات است مقداری که او را حد یا حدود باشد بالعرض یا بالفعل پس همچنین که اشکال را با ابعاد دانستی خط و سطح و ثخن را با طول و عرض و عمق می دان سخن دراز شد و از مقصود دور افتادیم مقصود آن بود که صورت اول را صورت ثابت حقیقی می گویند و صورت دوم را صورت مقداری متغیر می خوانند و صورت اول را معقول و صورت دوم را محسوس و این سخن را جز بمثالی معلوم نشود .

بدانکه موم صورت حقیقی دارد و صورت مقداری هم دارد و صورت حقیقی موم آنست که موم به وی موم است و قوام موم به وی است و آن حقیقت موم است یعنی جسم موم مرکب است از دو جوهر یکی صورت و یکی ماده و ماده صلاحیّت بسیار چیزها داشت اما صورت مومی او را خاص کرد پس موم که موم شد بصورت مومی موم شد و صورت مقداری موم ابعاد و اشکال موم است پس اگر موم را دراز یا کوتاه کنند و اگر پهن و باریک و اگر سطبر یا تنگ کنند در صورت حقیقی موم هیچ تغییر و تبدیل نباشد تغییر و تبدیل در صورت مقداری موم باشد و دیگر بدانکه انسان صورت حقیقی دارد و صورت مقداری هم دارد و صورت حقیقی انسان آنست که انسان به وی انسان است و قوام انسان به وی است و آن حقیقت انسان است و صورت مقداری انسان ابعاد و اشکال خاص انسان است اگر انسان کوتاه باشد و دراز شود و اگر راست باشد و منحنی شود هیچ تغییر و تبدیل در صورت حقیقی انسان نباشد تغییر و تبدیل در صورت مقداری انسان باشد .

بدانکه در اول این باب گفته شد که جوهر وجود لافی موضوع است و عرض موجود فی موضوع است اکنون بدانکه موضوع دیگر است و محل دیگر زیرا که محل عام است و موضوع خاص است یعنی هر چیز که حال شود در چیزی از سه حال بیرون نبود یا حال سبب وجود محل بود یا محل سبب وجود حال بود یا نه حال سبب وجود محل بود و نه محل سبب وجود حال و درین هر سه جای حال و محل گویند اما اگر حال سبب وجود محل بود حال را صورت و محل را ماده گویند و اگر محل سبب وجود حال بود حال را عرض و محل را موضوع خوانند و مراد ما از حلول درین موضوع اختصاص چیزی است به چیزی .

بدانکه آنچه محققان اهل حکمت اند می گویند که محل جواهر دو نام دارد هیولی و ماده و محل صورت هم دو نام دارد و صورت و نفس بدانکه که ازین دو نام بوقتی مخصوصند مادام که جوهر صورت بجوهرهیولی  نه پیوسته بود نام یکی هیولی  است و نام یکی صورت و چون جوهر صورت به جوهر هیولی پیوست و جسم پیدا آمد نام یکی ماده و نام یکی نفس شود و این نفس را در مرتبه عناصر طبیعت و در مرتبه نبات نفس طبیعی و در مرتبه حیوان نفس حیوان است و در مرتبه انسان نفس انسانی و در مرتبه ملک نفس ملکی می گویند که امتیاز اجناس از یکدیگر به وی است و این جوهر را نامهای بسیار است که هر یکی بجای خود گفته شود و اشکال و ابعاد را که صورت مقداری گفته اند بهمین معنی گفته اند که امتیاز افراد از یکدیگر به وی است و امتیاز انواع بصورت حقیقی هست و بصورت مقداری هم هست .

 

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 9:2 | 
در بیام اقسام وجود

در بیام اقسام وجود

بدانکه هر چیز را که قسمت کنند باعتبار صفات خود قسمت کنند مثلا چنانکه وجود باعتبار صفات خود در قسمت اول بر دو قسم است قدیم است یا حادث ،وجود باعتبار صفات در قسمت اول به چهار قسم است در خارج است یا در ذهن یا در لفظ یا در کتابت و دیگر بدانکه هر چیز را که قسمت کنند باعتبار یک جهت قسمت کنند و شاید که باعتبار جهات مختلف هم قسمت کنند مثلا چنانکه وجود ازین جهت که اول دارد یا ندارد بر دو قسمت  قدیم است یا حادث ازین جهت که اجزا دارد یا ندارد هم بر دو قسم است بسیط است یا مرکب و ازین جهت که قائم بخود است یا بغیر هم بر دو قسم است جوهر است یا عرض دیگر بدانکه هر چیز را که قسمت کنند شاید که آن یک چیز را یک نوبت قسمت کنند و شاید که دو نوبت و شاید که سه نوبت و شاید که چهار نوبت مثلاً چنانکه وجود در قسمت اول جوهر است یا عرض باز جوهر در قسمت دوم صورت است یا ماده یا جسم یا نفس یا عقل باز نفس در قسمت سیم یا طبیعی است یا حیوان یا انسان یا فلکی باز نفس انسانی در قسمت چهارم چند ین افراد دارد تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم چون وجود باعتبار صفات خود در قسمت اول بر دو قسم است و عدم هم بر دو قسم است از جهت آنکه عدم در مقابله وجود است .

بدانکه گفته شد که وجود باعتبار صفات ما در قسمت اول به چهار قسم است از جهت آنکه معلوم ما در قسمت اول بر دو قسم است موجود یا معدوم ،موجود در خارج باشد یا در ذهن یا در لفظ یا در کتابت و شاید که یک چیز هم در ذهن و هم در خارج و هم در لفظ و هم در کتابت موجود باشد مثلاً چنانکه آتش ، اما آتش لفظی و آتش ذهنی و آتش کتابتی حقیقت آتش نیستند اما بطریق مجاز اینها را هم آتش گویند از جهت آنکه دلالت دارند بر آتش و حکما می گویند که آتش ذهنی را دلالت بر آتش خارج است و آتش لفظی را دلالت بر آتش ذهنی است و آتش کتابتی را دلالت بر آتش لفظ است یعنی کتابت را جز بر لفظ دلالت نیست و لفظ را جز بر ذهن دلالت نیست و ذهن را جز بر خارج دلالت نیست از جهت آنکه حکمت در وجود کتابی است که با وجود لفظی معلوم شود که اگر آنچه در لفظ منست ترا معلوم بودی حاجت به کتابت من نبودی و حکمت در وجود لفظی آنست تا وجود ذهنی معلوم شود که اگر آنچه در ذهن منست را معلوم بودی حاجت بوجود ذهنی نبودی چون وجود باعتبار صفات ما در قسمت اول بر چهار قسم آمد عدم بر چهار قسم باشد .

 بدانکه بنزدیک اهل شریعت میان وجود و عدم واسطه نیست ،یا وجود است یا عدم و ممکن است که معدوم صرف است بمرجح موجود شود و ممکن است که موجود بمرجح عدم صرف گردد گاه وجود را بر عدم ترجیح کنند و گاه عدم را بر وجود ترجیح کنند .

بدانکه بنزدیک اهل حکمت میان وجود و عدم واسطه هست و آن ماهیت است و ماهیت غیر وجود و غیر عدم است و این صفات مر ماهیات و کلیات را بواسطه مواد جزویات پیدا می آید و ماهیات کل اشیا قدیم است زیرا که ماهیات کل اشیا در ذات باری بود زیرا که محال است که چیزی که در علم باری مفروض و مقدور نباشد او را اطلاق کنند بر وجود همچنانکه محال است که مکتوبی که در ذهن کاتب مفروض نباشد ظاهر گردد و نفس که در دهان نفاس مقدور نباشد بظهور آید و سرائی که در ذهن استاد بنّا مفروض و مقدر نباشد موجود گردد پس ماهیات کل اشیاء قدیم باشد که اگر ماهیات حادث باشد باری تعالی و تقدس محل حوادث بود و محال است آنچه عوام اهل حکمت اند مطلقا اینچنین گفته اند اما آنچه خواص اهل حکمت اند اینچنین می گویند که ماهیات کلی قدیم اند و غیر وجود و غیر عدم و غیر وحدت و غیر کثرت اند و ماهیات جزوی حادثند و ازینجا گفته اند که باری تعالی و تقدس عالِم بر کلیات است نه بر جزویات .

 و دیگر بدانکه اهل حکمت می گویند که محال است که معدوم صرف بمرجح یا بی مرجح موجود شود و محال است که موجود بمرجح یا بی مرجح معدوم صرف گردد پس ماهیات که موجود بالقوة اند بمرجح از قوت به فعل می آیند و باز معدوم بمرجح از فعل بقوت میروند و معنی کون و فساد و حیات و ممات اینست پس موجوداتی که کون وفساد را بایشان راه نیست همیشه بوده اند و پیوسته خواهند بود و موجوداتی که کون و فساد را بایشان راهست بمرجح از قوة بفعل می آیند و باز بمرجح از فعل بقوت می روند .

بدانکه نزدیک اهل وحدت میان وجود و عدم واسطه نیست یا وجود است یا عدم از جهت آنکه وجود با عدم نقیضانند و در نقیضان باتفاق واسطه نیست یعنی وجود و عدم منافات است پس وجود یا عدم یا ضدان باشد یا نقیضان یا ملک و عدم و بین نمی شاید که ضدان باشد از جهت آنکه بین الضدین اجتماع نیست در یک چیز و در یک زمان اما ارتفاع هست از یک چیز در یک زمان و میان عدم و وجود اجتماع نیست و ارتفاع هم نیست یا تمام شرایطی که دارند و دیگر آنکه ضدان بین الوجود باشد نه بین المختلفین یعنی ضد میان دو وجود بود نه میان وجود و لاوجود و مراد ایشان از عدم لاوجود است .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 16:0 | 
در بیان وجود و آنچه تعلق بوجود دارد

بسم الله الرحمن الرحیم

در بیان وجود و آنچه تعلق بوجود دارد

بدانکه معرفت وجود مطلق بدیهی است و دانستن او محتاج تعریف نیست از جهت آنکه هر یکی بضرورت می دانیم که موجودیم و دیگر آنکه بضرورت می دانیم که ((الشیء الواحد اما ان یکون و اما ان لا یکون)) و تصور سابق است پس هر وقت که معرفت وجودی معین بدیهی باشد معرفت وجود مطلق هم بدیهی باشد و اگر نه لازم آید که معرفت مجموع بدیهی باشد و معرفت اجزا آن مجموع کسبی بود و این محال است و دیگر آنکه حیوانات و اطفال با ما شر یکند در تفرقه کردن میان وجود و عدم و میان وجود و عدم تفرقه می کنند و تا اول چیزی را ندانند تفرقه میان وی و غیر وی محال باشد پس بضرورت معلوم شود که اول وجود و عدم را شناخته اند و آنگاه میان هر دو تفرقه می کنند پس معرفت وجود مطلق و عدم مطلق بدیهی باشد و محتاج بحد و تعرف نباشد یا خود او را حد و تعریف نیست از جهت آنکه لفظی عامتر و مشهور تر از وجود نیست تا کسی وجود را بآن حد و تعریف کند یعنی (( آیا ما کان )) وجود مطلق را حد و تعریف نیست .

بدانکه از ابو علی سینا سوال کردند که وجود چیست ؟ گفت که : ((کل شیء قابل للاشاره فهو موجود )) از جهت آنکه وجود را اشارت شرط است یا در ذهن یا در خارج و از امیر المومنین علی علیه الصوة و السلام سوال کردند که وجود چیست ؟ فرمود : بغیر وجود چیست .

 ای درویش ! هر که طلب وجود می کند بآن می ماند که در حکایت آمده است که روزی ماهیان دریا جمع شدند و گفتند : که چندین گاه است که ما حکایت و صفات آب می شنویم و می گویند که هستی  و حیات ما از آب است و بی آب حیات و بقاء ما محال است بلکه می گویند حیات جمله چیزها از آب است و ما هرگز آب را ندیده ایم و ندانسته که به کجاست ؟ اکنون بر ما لازم است که دانائی طلب کنیم تا آب را به ما نماید تا به تحقیق خبر دهد که در کدام اقلیم است تا اگر ممکن باشد بدان اقلیم رویم و آب را ببینیم چون به خدمت دانا رسیدند و طلب آب کردند دانا فرمود :

ای در طلب گره گشایی مرده                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      با وصل بزاده و ز جدائی مرده

ای بر لب بحر تشنه در خاک شده                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  وی بر سر گنج از گدائی مرده

و این از آن جهت بود که ماهیان بغیر آب چیزی دیگر ندیده بودند لاجرم آب را می دیدند و نمی دانستند که چیزها به استاد روشن و هویدا می گردد و ازینجا گفته اند که (( النعمه اذا فقد عرفت )) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 14:50 | 
گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار با فرشتگان اين گونه می

گفت : می آيد من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که

دردهايش را در خود نگاه می دارد .

و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به

لبهايش دوختند... گنجشک هيچ نگفت .

و خدا لب به سخن گشود ... با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست .

گنجشک گفت : لانه ی محقری داشتم... آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از

لانه ی محقرم ؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟... و سنگينی بغض ، راه گلويش را بست

و سکوت کرد . سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمين مار پرگشودی .

گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود .

خدا گفت : وچه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی . اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود ... ناگاه چيزی درونش

فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پُر کرد .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 13:57 | 
در بیان نصیحت

ای درویش ! به هر طریقی که تو زندگانی کنی ، خواهد گذشت ، اگر به طریق صلاحیّت و کم آزاری گذرد ، بهتر باشد . و الحمد الله ربّ العالمین .                     

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 16:16 | 
((سورهابراهیم- آیه1تا10))

به نام خداوند بخشنده مهربان

ای رسول ما ! این کتابی است که ما بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی های ظلم و شرک به سوی روشنایی ایمان و صلح و عدل به فرمان پروردگارشان در آوری ، بسوی راه خداوند عزیز و حمید ، همان خدایی که آنچه در آسمانها و در زمین است از آن اوست ، پس وای بر کافران از مجازات شدید او .

همانها که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند و مردم را از راه الله باز می دارند و می خواهند راه حق را منحرف نشان دهند ، آنها در گمراهی عمیقی فرو رفته اند .

ما هیچ پیغمبری را نفرستادیم مگر به زبان قومش تا حقایق را برای آنها آشکار سازد ، و سپس خداوند هر کس را بخواهد و مستحق بداند به خاطر تسلیم او در برابر حق هدایت می کند و او توانا و حکیم است .

ما موسی را با آیات بسوی قوم او فرستادیم و دستور دادیم ، قوم خود را از ظلمات به سوی نور بیرون آر و ایام الله را که یاد آور پیروزی ها ، وفور نعمتها ، سقوط بت پرستان و روز رستاخیز می باشد را به آنان متذکر شو ، در این روزها نشانه هایی است برای هر صبر کننده شکر گزار .

ای پیامبر ! بخوان برای مردم ، هنگامی که موسی به قومش گفت : نعمت خدا را بر خود بیاد داشته باشید زمانی که شما را از چنگال آل فرعون رهایی بخشید ، همانهایی که شما را به بدترین وجهی عذاب می کردند و پسران تان را سر می بریدند و زنان تان را برای خدمت گذاری زنده می گذاشتند و در این کار ، آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان بود .

همچنین بخاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکر گذاری کنید نعمت خود را بر شما خواهد افزود و اگر کفران کنید مجازات من بسیار شدید است .

موسی به فرزندان اسراییل گفت : اگر شما و همه مردم روی زمین کافر شوید به خدا زیانی نمی رسد چرا که خداوند بی نیاز و شایسته ستایش است .

آیا خبر آنها که پیش از شما بودند به شما نرسیده ، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که پس از ایشان بودند ، همانهایی که جز خداوند کسی از آنان آگاه نیست ، آنان که پیامبران شان با دلایل روشن به سوی شان آمدند ولی آنها از روی تعجب و استهزا دست بر دهان گرفتند و گفتند : که ما به آنچه شما مامور به ابلاغ آن هستید کافریم . و نسبت به آنچه ما را به سوی آن می خواندید تردید داریم .

رسولان آنها گفتند : آیا در وجود خدا شک دارید ، همان خدایی که آسمانها و زمین را آفریده و شما را دعوت می کند تا گناه تان را بیامرزد و تا موعدی مقرر شما را باقی گذارد . آنها گفتند : شما انسان هایی همانند ما هستید و می خواهید ما را از آنچه پدران مان می پرستیدند بازدارید ، شما دلیل روشنی برای ما بیاورید .          

 

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 15:54 | 
((سوره رعد - آیه41تا43))

(( تنها خدا باقی می ماند ))

آیا مردم نمی بینند که ما پیوسته از اطراف و جوانب زمین کم می کنیم و جامعه ها و تمدن ها همه به تدریج از میان می روند و تنها خداوند حکومت می کند و هیچکس را یارای جلوگیری یا رد احکام او نیست و او سریع الحساب است .

کسانی که پیش از اینان بوده اند نیز نیرنگ می کرده اند ولی تدبیرها همه خاص خداست ، او از کار هر کس آگاه است و به زودی کفار خواهند دانست سرانجام نیک و بد در سرای دیگر از آن کیست .

ای پیامبر آنها که کافر شدند می گویند تو پیامبر نیستی ، بگو کافی است که خداوند و کسانی که علم کتاب و آگاهی بر قرآن نزد آنهاست گواه من باشند .  

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 18:22 | 
((سوره رعد - آیه35تا40))

 (( توصیف بهشت ))

بهشتی که پرهیزکاران وعده داده شده است نهرهای آب از زیر درختانش جاری است میوه های آن همیشگی و سایه هایش دائمی است این سرانجام کسانی است که پرهیزکاری پیشه کردند و سرانجام کافران آتش است .

(( حق شناسان و معاندان ))

ای پیامبر ، گروهی از آنها که کتاب آسمانی در اختیارشان قرار داده ایم از آنچه بر تو نازل شده خوشحال هستند و بعضی از آنها قسمتی از آن را انکار می کنند . بگو : من مامورم تنها  الله را بپرستم و شریکی برای او قائل نشوم ، بسوی او دعوت می کنم و بازگشت همگان به سوی اوست .

(( حوادث حتمی و تغییر پذیر ))

ای رسول ما ، همانگونه که به پیامبران قبل از تو کتاب آسمانی دادیم بر تو نیز حکمی صریح و روشن نازل کردیم ، و اگر بعد از آنکه آگاهی یافته و هدایت شدی از هوسهای آنها پیروی کنی و رد برابر تقاضای آنان کوتاه بیایی هیچکس از تو در برابر خدا حمایت و جلوگیری نخواهد کرد .

و ما قبل از تو رسولانی را فرستادیم و برای آنها همسرانی و فرزندانی قرار دادیم و هیچ رسولی نمی توانست از پیش خود معجزه ای بیاورد مگر به فرمان خدا ، هر زمانی کتابی دارد و برای هر کاری موعدی مقرر است . خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات می کند و ام الکتاب نزد اوست . و اگر پاره ای از مجازات ها که به آنها داده ایم به تو نشان دهیم یا پیش از فرا رسیدن این مجازات ها تو را بمیرانیم در هر حال تو تنها مامور ابلاغ هستی و حساب آنها بر ماست .

 

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 15:1 | 
((سوره رعد - آیه33تا34))

(( خدا و بتها را با هم قرین و مساوی ندانید ))

آیا آن کسی که مراقب اعمال همه مردم است با غیر او مساوی است ؟ آنان برای خدا شریکانی قرار دادند ، بگو : آنها را نام ببرید ، آیا به خدا چیزی را خبر می دهید و معرفی می کنید که از وجود آن در روی زمین بی خبر است ؟ یا سخنانی تو خالی و بی محتوا بر زبان می رانید .

بدانید که شریکی برای خدا وجود ندارد بلکه در نظر کافران ، دروغ های شان زینت داده شده و گمان می کنند که واقعیتی دارد ، آنها به خاطر اعمال ناشایست و لجاجت و خود خواهی از راه خدا باز داشته شده اند و هر کس را خدا گمراه کند راهنمایی نخواهد داشت .

برای آنها عذاب دردناکی در دنیاست و عذاب آخرت سخت تر است ، و در برابر خدا هیچکس نمی تواند آنها را نگه دارد .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 14:58 | 
((سوره رعد - آیه30تا32))

(( افراد لجوج اهل منطق نیستند ))

ای رسول ما ، همانطور که قبل از تو پیامبرانی را فرستادیم ، تو را نیز به میان امتی فرستادیم که پیش از آنها امتهای دیگری آمدند و رفتند ، تا آنچه را به تو وحی نموده ایم بر آنها بخوانی .

این مشرکین به رحمن ، خداوندی که رحمتش همگان را فرا گرفته کفر ورزیده و از این نام بیزاری می جویند ، به آنان بگو : او پروردگار من است معبودی جز او نیست ، بر او توکل کردم و بازگشتم بسوی اوست .

اگر بوسیله قرآن ، کوهها به حرکت درآیند و زمین ها قطعه قطعه شوند و بوسیله آن با مردگان سخن گفته شود باز هم ایمان نخواهند آورد امّا همه آنها در اختیار خداست . آیا آنهایی که ایمان آورده اند نمی دانند که اگر خدا بخواهند همه مردم را به اجبار هدایت می کند امّا ایمان اجباری ارزش نخواهد داشت .

پیوسته مصائب و مشکلات سخت و کوبنده ای بخاطر اعمال ناشایست کافران بر آنها و یا به نزدیکی خانه آنها فرود می آید تا وعده  نهایی خدا فرا رسد ، خداوند در وعده خود تخلّف نمی کند .

اینان تنها تو را استهزا نکردند بلکه پیامبران پیش از تو را نیز استهزا نمودند ، من به کافران مهلت دادم سپس آنها را گرفتم و مجازات مرا مشاهده کردی که چگونه بود ؟

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 15:10 | 
مبارک باد این زاد روز یگانه عالم

درویش ایلیا

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 9:42 | 
((سوره رعد - آیه27تا29))

(( با یاد خدا دلها آرامش می یابد ))

آنها که کافر شدند می گویند چرا آیه و معجزه ای از پروردگار به محمد نازل نشده است ؟ ای پیامبر به آنان بگو : این سخن شما تنها یک بهانه است و خداوند هر کس را بخاطر لجاجتش بخواهد گمراه می کند و هر کس را که به سوی او بازگردد هدایت می نماید . اینان افرادی هستند که ایمان آورده اند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن و آرام است ، آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرامش می یابد و همین ها هستند که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و پاکیزه ترین زندگی نصیب شان است و بهترین سرانجام ها را بدنبال خواهند داشت .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:53 | 
((سوره رعد - آیه25تا26))

(( دنیا پرستان تبهکار ))

آنها که عهد الهی را پس از محکم کردن می شکنند و پیوندها و صله رحمی را که خدا دستور برقراری آن را داده قطع می کنند و در روی زمین فساد می نمایند لعنت و بدی مجازات سرای آخرت از آن آنهاست .

خداوند ، روزی را برای هر کس بخواهد و شایسته بداند وسیع و برای هر کس که بخواهد و مستحق بداند تنگ می گرداند ولی دنیا پرستان تنها به زندگی دنیا شاد و خوشحال شدند در حالی که زندگی دنیا در برابر حیات جاویدان آخرت متاع ناچیزی است .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:59 | 
((سوره رعد - آیه18تا24))

(( اجابت کنندگان دعوت حق ))

برای آنها که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند سرانجام و نتیجه نیکو است و آنها که از قبول دعوت او سرباز زدند آنچنان در وحشت و عذاب الهی فرو می روند که اگر تمام آنچه روی زمین است و همانندش از آن ، آنها باشد همگی را برای رهایی از عذاب می دهند ولی از آنها پذیرفته نمی شود و برای آنها حساب بدی است و جایگاه شان دوزخ است که بد جایگاهی است .

ای پیامبر ، آیا آن کس که می داند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند کسی است که در دیدن حق نابیناست ؟ تنها صاحبان تفکر و اندیشه متذکر این موضوع می شوند . همانهایی که به عهد الهی وفا می کنند و پیمان شکنی نمی کنند و پیوندها و صله رحمی را که خدا به آن امر کرده است برقرار می دارند و از پروردگارشان می ترسند و از بدی حساب در روز قیامت بیمناک هستند .

همانهایی که بخاطر ذات پاک پروردگارشان صبر و شکیبایی پیشه می کنند و نماز را بر پای می دارند و از آنچه به آنها روزی داده ایم در آشکار و پنهان انفاق می کنند و با حسنات و کارهای نیکو سیئات و گناهان را از بین می برند . پایان نیک سرای آخرت از آن ، آنها است .

آنها به باغهای جاویدان بهشت وارد می شوند و همچنین پدران و همسران و فرزندان صالح آنها و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد می گردند و به آنها می گویند سلام بر شما به خاطر صبر و استقامت تان که پایان خوبی در این سرای نصیب تان گردیده است .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 9:47 | 
استغفار اعظم

اگر مشکلاتی دارید و آن را لاینحل می دانید حداقل به مدت ۴۰ شبانه روز خوانده شود و حداکثر یکسال حتماْ با اعتقاد کامل انجام دهید قبل از خوابیدن و اگر نتوانستید حتماْ قضا کنید .

بِسمِ الله الرحمن الرحیم

اللّهُمَّ اِنّی استَغفِرُکَ مِن کُلِّ ذنبٍ قَوِیَ عَلَیهِ بَدَنی بِعافِیَتِکَ ، اَو نالَتهُ قُدرَتی بِفَضلِ نِعمَتِکَ ، اَو بَسَطتُ اِلَیهِ یَدی بِسابِغِ رِزقِکَ ، اَوِ اتََّکَلتُ فیهِ عِندَ خَوفی مِنهُ اناتِکَ اَوِ احتَجَبتُ فیهِ مِنَ النّاسِ بِسَترِکَ ، اَو وَثِقتُ مِن سَطوَتِکَ عَلَیَّ فیهِ بِحِلمِکَ اَو عَوَّلتُ فیهِ عَلی کَرَمِ عَفوِکَ . * اللّهُمَّ اِنّی استَغفِرُکَ مِن کُلِّ ذنبٍ خُنتُ فیهِ امانَتی ، اَو بَخَستُ بِفِعِلِهِ نَفسی ، اَوَ احتَطَبتُ بِهِ عَلی بَدَنی ، اَو قَدََّمتُ فیهِ لَذَّتی ، اَو آثَرتُ فیهِ شَهوَتی ، اَو سَعَیتُ فیهِ لِغَیری ، اَوِ استَغوَیتُ الَیهِ مَن تَبِعَنی ، اَو کایَدتُ فیهِ مَن مَنَعَنی ، اَو قَهَرتُ عَلَیهِ مَن عادانی ، اَو غَلَبتُ عَلَیهِ بِفَضلِ حیلَتی ، اَو اَحَلتُ عَلَیکَ مَولایَ ، فَلَم تَغلِبنی عَلی فِعلی ، اِذ کُنتَ کارِهاً لِمَعصیَتی فَحَلُمتَ عَنّی ، لکِن سَبَقَ عِلمُکَ فِیَّ بِفِعلی ذلِکَ لَم تُدخِلنی یا رَبِّ فیهِ جَبراً ، وَ لَم تَحمِلنی عَلَیهِ قَهراً ، وَ لَم تَظلِمنی فیهِ شَیئاً فَاستَغفِرُکَ لَهُ وَ لِجَمیع ذُنُوبی . * اللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِ ذَنبٍ تُبتُ اِلَیکَ مِنهُ ، وَ اَقدَمتُ عَلی فِعلِهِ ، فَاستَحیَیتُ مِنکَ وَ اَنَا فیهِ تَعاطَیتُهُ وَ عُدتُ اِلَیهِ . * اَللّهمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذَنبٍ کَتَبتَهُ عَلَیَّ بِسَبَبِ خَیرٍ اَرَدتُ بِهِ وَجهَکَ فَخالَطَنی فیهِ سِواکَ ، وَ شارَکَ فِعلی ما لا یَخلُصُ لَکَ ، اَو وَجَبَ عَلَیَّ ما اَرَدتُ بِهِ سِواکَ ، وَ کَثیرُ مِن فِعلی ما یَکُوُنُ کَذلِکَ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذَنبٍ تَوَرَّکَ عَلَیَّ بِسَبَبِ عَهدٍِ عاهَدتُکَ عَلَیهِ اَو عَقدٍ عَقَدتُهُ لَکَ ، اَو ذِمَّةٍ واثَقتُ بِها مِن اَجلِکَ لِاَحَدٍ مِن خَلقِکَ ، ثُمَّ نَقََضتُ ذلِکَ مِن غَیرِ ضَرُورَةٍ لَزِمَتنی فیهِ ،  بَل استَزَّلَنی  اِلَیهِ عَنِ الوَفآء بِهِ الاَشَرُ ، وَ مَنَعَنی عَن رِعایَتِهِ البَطرُ * اَللّهمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ رَهِبتُ فیهِ مِن عِبادِکَ ، وَ خِفتُ فیهِ غَیرَکَ ، وَ استَحیَیتُ فیهِ مِن خَلقِکَ ثُمَّ اَفضَیتُ بِهِ فِعلی اِلَیکَ * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ اَقدَمتُ عَلَیهِ وَ اَنَا مُستَیقِنٌ اَنَّکَ تُعاقِبُ عَلَی ارتِکابِهِ فَارتَکَبتُهُ * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ قََدَّمتُ فیهِ شَهوَتی عَلی طاعَتِکَ وَ آثَرتُ مَحَبَّتی عَلی اَمرِکَ ، وَ اَرضَیتُ فیهِ نَفسی بِسَخَطِکَ وَ قَد نَهَیتَنی عَنهُ بِنَهیِکَ ، وَ تَقَدَّمتَ اِلَیَّ  فیهِ بِاِعذارِکَ ، وَ احتَجَجتَ عَلَیَّ فیهِ بِوَعیدِکَ * اَللّهُمَّ اِنّی اُستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ عَلِمتُهُ مِن نَفسی ، اَو ذَهَلتُهُ ، اَو نَسیتُهُ ، اَو تَعَمَّدتُهُ ، اَو اَخطَاتُهُ ، مِمّا لآ اَشُکُّ اَنَّکَ سائِلی عَنهُ ، وَ اِنَّ نَفسی مُرتَهَنةً بِهِ لَدَیکَ ، وَ اِن کُنتُ قَد نَسیتُهُ ، اَو غَفَلَت نَفسی عَنهُ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ واجَهتُکَ بِهِ وَ قَد اَیقَنتَُ اَنَّکَ تَرانی ، وَ اَغفَلتُ اَن اَتُوبَ اِلَیکَ مِنهَ ، اَو نَسیتُ اَن استَغفِرَکَ لَهُ * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ دَخَلتُ فیهِ ، وَ اَحسَنتُ ظَنّی بِکَ اَن لا تُعَذَّبَنی عَلَیهِ ، وَ اَنَّکَ تَکفینی مِنهُ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ استَوجَبتُ بِهِ مِنکَ رَدَّ الدُّعاء وَ حِرمانَ الاِجابَةِ ، وَ خَیبَة َ الطَّمَعِ ، وَ انفِساخَ الرَّجاء . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ یُعَقِّبُ الحَسرَةَ ، وَ یُورِثُ النَّدامَةَ وَ یِحبِسُ الرِّزقَ وَ یَرُدُّ الدُّعاءَ .* اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ یُورِثُ الاَسقامَ وَ یُعَقِّبُ الضَّنآءَ ، وَ یُوجِبُ النِّقَمَ ، وَ یَکُونُ آخِرُهُ حَسرَةً وَ نَدامَةً . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ مَدَحتُهُ بِلِسانی ، اَو هَشَّت اِلَیهِ نَفسی ، اَوِ اکتَسَبتُهُ بِیَدی وَ هُوَ عِندَکَ قَبیحٌ تُعاقِبُ عَلی مِثلِهِ ، وَ تَمقُتُ مَن عَمِلَهُ .* اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ خَلَوتَ بِهِ فی لَیلٍ اَو نَهارٍ ، حَیثُ لا یَرانی اَحَدٌ مِن خَلقِکَ ، فَمِلتُ فیهِ مِن تَرکِهِ بِخَوفِکَ اِلَی ارتِکابِهِ بِحُسنِ الظَّنِّ بِکَ ، فَسَوَّلَت لی نَفسی الاِقدامَ عَلَیهِ فَواقَعتُهُ ، وَ اَنَا عارِفٌ بِمَصِیَتی لَکَ فیهِ .* اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ استَقلَلتُهُ ، اَو استَصغَرتُهُ ، اَوِ استَعظَمتُهُ وَ تَوَرَّطتُ فیهِ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ مالَئتُ فیهِ عَلی اَحَدٍ مِن بَریَّکَ ، اَو زَیَّنتُهُ لِنَفسی اَو اَو مَاتُ بِهِ اِلی غَیری ، وَ دَلَلتُ عَلَیهِ سِوایَ ، اَو اَصرَرتُ عَلَیهِ بِعَمدی ، اَو اَقَمتُ عَلَیهِ بِحیلَتی . *

اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ استََعَنت عَلَیهِ بِحیلَتی ، بِشَیءٍ مِمّا یُرادُ بِهِ وَجهُکَ ، اَو یُستَظهَرُ بِمِثلِهِ عَلی طاعَتِکَ ، اَو یُتَقَرَّبُ بِمِثلِهِ اِلَیکَ ، وَ وارَیتُ عَنِ النّاسِ وَ لَبَّستُ فیهِ ، کَانّی اُریدُکَ بِحیلَتی ، وَ المُرادُ بِهِ مَصِیَتُکَ وَ الهَوی فیهِ مُتَصَرِّفٌ عَلی غَیرِ طاعَتِکَ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ کَتَبتَهُ عَلَیَّ بِسَبَبِ عُجبٍ ، کانَ بِنَفسی اَو سُمعَةٍ ، اَو خُیَلآءَ ، اَو فَرَحٍ ، اَو مَرَحٍ اَو اَشَرٍ ، اَو بَطَر ٍ ، اَو حِقدٍ ، اَو حَمِیَّةٍ ، اَو غَضَبٍ ، اَو رِضیً ، اَو شُحً ، اَو بُخلٍ ، اَو ظُلمٍ ، اَو خِیانَةٍ ، اَو سِرقَةٍ ، اَو کِذبٍ ، اَو لَهوٍ ، اَو لَعِبٍ ، اَو نَوعٍ ، مِن اَنواعِ مآ یُکتَسَبُ بِمِثلِهِ الذُّنُوبُ وَ یَکُوُنُ بِاجتِراحِهِ العَطَبُ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ سَبَقَ فی عِلمِکَ ، اَنّی فاعِلُهُ فَدَخَلتَ فیهِ بِشَهوَتی ، وَ اجتَرَحتُهُ بِارادَتی ، وَ قارَفتُهُ بِمَحَبَّتی وَ لَذَّتی وَ مَشِیَّتی ، وَ شِئتُهُ اِذ شِئتَ اَن اَشائهُ وَ اَرَدتُهُ اِذ اَرَدتَ اُریدَهُ ، فَعَمِلتُهُ اَذ کانَ فی قَدیمِ تَقدیرِکَ وَ نافِذِ عِلمِکَ اَنّی فاعِلُهُ ، لَم تُدخِلنی فیهِ جَبراً ، وَ لَم تَحمِلنی عَلَیهِ قَهراً ، وَ لَم تَظلِمنی فیهِ شَیئاً ، فَاَستَغفِرُکَ لَهُ وَ لِکُلِّ ذنبٍ جَری بِهِ علمُکَ عَلَیَّ وَ فِیَّ اِلی آخِرِ عُمری . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ مالَ بِسَخَطی فیهِ عَن رِضاکَ ، فَسَخَطتُهُ ، اَو رَهِبتُ فیهِ سِواکَ ، اَو عادَیتُ فیهِ اَولِیآءَکَ ، اَو والَیتُ فیهِ اَعدآءَکَ ، اَوِ اختَرتُهُم عَلی اَصفِیآئِکَ ، اَو خَذَلتُ فیهِ اَحِبّآءَکَ ، اَو قَصَّرتُ فیهِ عَن رِضآکَ یا خَیرَ الغافِرینَ . * اَللّهُمَّ اِنّی اَستَغفِرُکَ لِکُلِّ ذنبٍ تُبتُ اِلَیکَ مِنهُ ثُمَّ عُدتُ فیهِ .* وَ اَستَغفِرُکَ لِما اَعطَیتُکَ مِن نَفسی ثُمَّ لَم اَفِ بِهِ . * وَ اَستَغفِرُکَ لِلنِّعمَةِ الَّتی اَنعَمتَ بِها عَلَیَّ فَقَوَیتُ بِها عَلی مَعصِیَتِکَ . * وَ استَغفِرُکَ لِکُلِّ خَیرٍ اَرَدتُ بِهِ وَجهَکَ فَخالَطَنی ما لَیسَ لَکَ . * وَ اَستَغفِرُکَ لِما دَعانی اِلَیهِ الرُّخَصُ فیمَا اشتَبَهَ عَلَیَّ مِمّا هُوَ عِندَکَ حَرامٌ . * وَ اَستَغفِرُکَ لِلذُّنُوبِ الَّتی لا یَعلَمُها غَیرُکَ ، وَ لا یَطَّلِعُ عَلَیها سِواکَ ، وَ لا یَحتَمِلُها اِلاّ حِلمُکَ ، وَ لا یَسَعُها اِلاّ عَفوُکَ . * وَ اَستَغفِرُکَ وَ اَتُوبُ اِلَیکَ مِن مَظالِمَ کَثیرَةٍ لِعبادِکَ قِبَلی یا رَبِّ ، فَلَم اَستَطِع رَدَّها عَلَیِهم وَ تَحلیلَها مِنهُم ، اَو شَهِدُوا فَاستَحیَیتُ مِنِ استِحلالِهِم وَ الطَّلبِ اِلَیهِم وَ اِعلامِهِم ذلِکَ ، وَ اَنتَ القادِرُ عَلی اَن تَستَوهِبَنی مِنهُم وَ تُرضِیَهُم عَنّی کَیفَ شِئتَ وَ بِما شِئتَ یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ ، وَ اَحکَمَ الحاکِمینَ ، وَ خَیرَ الغافِرینَ . * اَللّهُمَّ اِنَّ اِستِغفاری اِیِّاکَ مَعَ الاِصرارِ لُومٌ وَ تَرکِیَ الاستِغفارَ مَعَ مَعرِفتی بِسَعَةِ جُودِکَ وَ رَحمَتِکَ ، فَیامَن وَعَدَ فَوَفا وَ اَو عَدَ فَعَفا اِغَفِر لی خَطایایَ ، وَ اَعفُ وَ اَرحَم وَ اَنتَ خَیرُ الرّاحِمینَ .

به نام خداوند بخشنده و مهربان

خدایا من به درگاه تو استغفار می کنم از هر گناهی که نیرو گرفت بدنم از آن به وسیله سلامتی که تو دادی ، یا بر آن قدرت یافتم با زیادی نعمتهایت ، یا دست درازی کردم با زیاد شدن روزیت ، اعتماد کردم هنگام ترس از گناه به بردباری تو پوشاندم آن را از مردم به وسیله ستاریّت ، یا اعتماد کردم از سلطه تو بر آن به وسیله حلم و بردباریت یا در انجام آن از عفو بهره گرفتم * خدایا از تو طلب عفو می نمایم از هر گناهی که خیانت کردم به جهت امانتم ، یا هر گناهی که با انجام آن نفس خود را کوچک کردم یا هیزم عقوبت را به دوش کشیدم یا در انجام آن ، لذتم را مقدم داشتم یا در انجامش خواسته دلم را برگزیدم یا تلاش کردم چنین ، برای رسیدن به دیگران ، یا به وسیله آن فریب دادم کسی که از من پیروی می کند . حیله به خرج دادم یا کسی که مانع آن می شد مقهور خود ساختم با کسی که به خاطرش با من دشمنی کرد یا پیروز شدم با چاره اندیشی ام ، تو را به خود ضعیف شمردم ای مولای من ، ولی تو مرا مغلوب نساختی بر این کار زشتم ، اگر چه کراهت داشتی از انجام گناه ، ولی بردباری کردی ، ولی تو از قبل آن را می دانستی نه به گونه ای که جبر لازم بیاید ، ای پروردگار و یا به زور آن به من تحمیل شده باشد . کمترین ظلمی به من نشد از تو طلب عفو می کنم به خاطر آن گناهان و از همه گناهانم آمرزش می طلبم . * خدایا از تو عفو و بخشش می خواهم از هر گناهی که توبه کرده ام و از هر گناهی که بر انجام آن اقدام نمودم در حالی که از تو حیا می کردم در همان از تو می ترسیدم ، با وجود این مرتکب آن می شدم و باز می گشتم به سوی آن * خدایا از تو عفو و آمرزش می خواهم از هر گناهی که بر من نوشتی به واسطه کار خیری که تصمیم گرفتم آن را برای تو انجام دهم ولی غیر تو در نیّت من وارد شد و شرکت جست در عملم چیزی که ناخالص می کرد یا مرا ملزم می کرد غیر تو را در نظر گیرم و بسیاری از کارهایم چنین است * خدایا از تو طلب عفو دارم از هر گناهی که دست و پایم را بسته است . به خاطر عهدی که با تو بستم یا قرار دادی که با تو داشتم یا به جهت ذمّه ای که از بندگان تو به گردن گرفتم امّا بدون هیچ ضرورتی عهد و پیمان را شکستم یا بدون عذری که لازم آید بلكه لغزاند تکبّر و خود بینی مرا از وفای عهدم بازداشت و مانع از رعایت آن هوا پرستی بود * خدایا از تو طلب عفو و بخشش دارم از هر گناهی که ترساندم بندگانت را ، از غیر تو ترسیدم و از آفریده های تو حیا کردم در خلوت تو ، سپس مرتکب آن شدم  * خدایا از تو طلب آمرزش و عفو می نمایم از هر گناهی که اقدام به آن نمودم در حالی که یقین داشتم به عقوبت آن ، ولی با وجود این مرتکب آن گناه شدم * خدایا از تو طلب عفو و آمرزش می نمایم از هر گناهی که مقدم داشتم خواسته دلم را بر اطاعت تو ، برگزیدم آنچه دوست داشتم بر امر و دستور تو ، نفس خود را خشنود کردم با جذب غضب تو در حالی که تو با نهی خود مرا از آن بازداشتی و با نصیحت ، راه عذر خواهی را بر روی من بستی و با وعده عقاب حجّت را بر من تمام کردی * خدایا از تو طلب عفو و آمرزش را می نمایم از هر گناهی که از آن با خبر بودم یا از آن غافل بودم یا آن را فراموش کرده ، یا از روی عمد مرتکب شدم یا از روی خطا انجام دادم شکی ندارم از آن سوال خواهی کرد ، و نفس من در گرو آن خواهد بود اگر چه فراموش کرده ، یا از آن غافل شد نفسم * خدایا من از تو درخواست آمرزش می کنم به جهت هر گناهی که به درگاهت آوردم با این که یقین دارم که تو مرا می بینی از توبه کردن غفلت نمودم و به سوی تو بازگردم ، خود را غافل ساخته یا فراموش کردم که توبه کنم و از تو آمرزش بخواهم * خدایا از تو طلب عفو می کنم از هر گناهی که به آن وارد شدم و به تو گمان نیک داشتم  که بر انجامش مرا عذاب نمی کنی ، همانا تو عهده دار نجات من از عقوبت آن خواهی شد * خدایا من از تو مغفرت درخواست می کنم برای هر گناهی که مستحق رد شدن دعا و محروم شدن از اجابت آن که نرسیدن به مقصود ، نابودی امید ، نرسیدن به آرزوها را در پی داشته * خدایا از تو طلب عفو می نمایم به جهت گناهانی که حسرت ، ندامت به دنبال دارد و حبس می کند روزی را و رد می کند دعا را * خدایا از تو می خواهم عفو و مغفرت را برای هر گناهی که به جا می گذارد بیماری ها را و در پی دارد رنجوری و لاغری ، عقوبت و نقمت را لازم می شود و پایانش حسرت و پشیمانی است * خدایا من از تو عفو می طلبم از هر گناهی که به زبان آن را مدح کردم یا نفس من به سوی آن میل کرد یا به ستم آن را به دست آوردم در حالی که آن کار نزد تو زشت ، و عقوبت می کنی بندگانت را به خاطر این گناهان ، و آن را دشمن می داری * خدایا از تو طلب مغفرت می نمایم از درگاهت ، به خاطر گناهی که در خلوت با آن گناه در شب و روز ، به طوری که هیچ یک از بندگانت مرا نمی دید اگر چه به خاطر ترس از تو آن را ترک کرده مرا به انجام آن مایل ساخت گمان نیکی بود که به تو داشتم لذا نفس مرا فریب داد به جای ترک ، به آن مایل و در آن فرو رفته و افتادم . در حالی که از گناه و معصیتم به درگاهت آگاه بودم * خدایا از تو طلب عفو می کنم به خاطر هر گناهی که آن را کم و ناچیز شمردم یا با وجود بزرگ دانستن در گرداب آن گناه فرو افتادم * خدایا از درگاهت مغفرت می طلبم به جهت گناهی که یاری کردم در انجام آن گناه به یکی از بندگانت یا آن گناه را برای نفسم زینت دادم . یا به اشاره من دیگری آن را انجام ، یا دیگری را به آن رهنمود کردم با آگاهی به آن ، اصرار کرده و ادامه دادم آن را و بر پا داشتم آن را با چاره اندیشی * خدایا از تو درخواست مغفرت دارم به خاطر گناهی که یاری جستم در انجام آن با حیله ها ، از راههایی که می شد به تو تقرب جست . یا به واسطه آن ، بر طاعت و پیروی تو غالب ، یا به تو نزدیک شد . امّا باطن کارم را از مردم پنهان کردم و بر آنان مشتبه ساختم . وانمود کردم طاعت توست در حالی که نافرمانی تو بود . عمرم را در این کار زشت مصرف کردم هوای نفس بر غیر طاعت تو مرا فرا خواند * خدایا من از تو طلب آمرزش می کنم به خاطر گناهی که از من نوشته شده به جهت عجب و خود بینی ، ریا و خود نمایی یا نمایش عبادت خود برای دیگران ، تکبر شادی بی جا و غرور آفرین ، خود پسندی گردن کسی ، کینه توزی ، رشگ بردن غضب نمودن ، راضی گشتن ، آزمندی ، بخل ورزیدن ، ستم و خیانت ، سرقت ، دروغگویی ، کارهای بیهوده و بازی نمودن یا نوعی از انواع کارهای ناپسندی که گناه با آن تحصیل می شود و با ورود به میدان گناه انسان به هلاکت می افتد * خدایا من از تو درخواست می کنم برای هر گناهی که در علم تو گذشته و من آن را انجام داده و با خواسته دلم به آن وارد شدم به میل خودم ، با اراده خودم انجام داده ام با علاقه ای که به آن داشتم و لذتم و خواسته ام مرتکب آن شدم خواستم و تو هم آن را خواسته بودی خواستم و تو اراده کردی که من آنرا اراده نمایم ، بنابراین آن را انجام دادم در تقدیر تو رقم رفته و در علم تو گذشته است و من فاعل آن بودم مرا به جبر و زور وادار به آن ننمودی و آن را به من تحمیل نکردی و تو هیچ ظلمی در این مورد به من ننمودی پس بر این گناه و هر گناهی که در علم تو گذشته است تا آخر عمرم طلب عفو و آمرزش می نمایم * خدایا از تو تقاضای عفو و مغفرت دارم در مورد هر گناهی که خشم خود ، که ناخشنودی تو را در برداشت ، نفسم به خشنودی تو مایل گشت ، آن را دشمن داشتم در انجام آن از غیر تو ترسیدم با دوستان تو دشمنی و با دشمنان تو دوستی کردم و آنان را بر بهترین بندگانت برگزیدم در راه ارتکاب آن دوستان تو را گرفتار کردم و یا کاستم خشنودی تو را ای بهترین بخشایندگان * خدایا از تو درخواست عفو و بخشش دارم درباره هر گناهی که توبه کردم دوباره به آن برگشتم * و استغفار می طلبم از تو بخاطر وعده هایی که به تو دادم از طرف نفسم ولی به آن وفا نکردم * و طلب استغفار می کنم از تو برای نعمت هایی که به من عطا کردی من خود را نیرومند ساختم با آن برای انجام معصیت تو * و از تو درخواست آمرزش دارم در مورد هر کار خیری که تصمیم گرفتم برای خشنودی تو انجام دهم امّا نیتم در این راه خالص نبود * و از تو تقاضای عفو دارم نسبت به گناهانی که مجوز ظاهری داشت ولی در حقیقت نزد تو ممنوع و حرام بود * و از تو درخواست آمرزش دارم به خاطر گناهانی که غیر از تو از آن مطلع نیست ، جز تو کسی از آن خبر ندارد و جز حلم و عفو و بردباری تو عامل دیگری گنجایش در برگرفتن آن را ندارد و از تو طلب آمرزش دارم * و توبه ام بپذیری نسبت به مظالم بسیاری که از بندگانت به گردن من است ای پروردگار توانایی رد آن را ندارم و من قدرت برگرداندن و حلالیت طلبیدن از آن ها را ندارم یا اگر آنها در مقابل من حاضر شوند حیا می کنم از آنها حلالیت بطلبم از آنها چنین بخواهم ، به آنها اعلام کنم که از من راضی شوند اما تو می توانی رضایت آنان را جلب کنی این کار را می توانی هر طور بخواهی انجام دهی به هر چیزی که بخواهی ، ای مهربانترین مهربانان ای بهترین حکم کنندگان و برترین بخشندگان * خدایا همانا استغفارم با این همه اصرار نوعی پستی است ترک استغفار با وجود معرفت و آگاهیم با توجه به سعه رحمتت نوعی عجز و ناتوانایی ، چگونه محبت به من کردی ای پروردگار در حالی که من به تو نیازمندم و نیازمند رحمتت هستم ، ای کسی که وعده به ثواب دادی و به آن وفا می کنی از عقاب می ترسانی و می بخشی ، بیامرز مرا عفو کن و بر من رحم فرما که تو بهترین رحم کنندگانی .   

 

 

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 15:23 | 
((سوره رعد - آیه16تا17))

(( بتهایی بی خاصیّت ))

ای پیامبر به بت پرستان بگو : آیا به نظر شما چه کسی پروردگار آسمانها و زمین است و تو خود به آنان بگو : الله و سپس بگو : آیا اولیا و خدایانی غیر از او برای خود برگزیده اید که حتی مالک سود و زیان خود نیز نیستند .

بگو : آیا نابینا و بینا یکسان است ؟ آیا ظلمتها و نور برابرند ؟

آیا آنها شریکانی برای خدا قرار دادند برای اینکه آنان نیز همانند خداوند قدرت بر آفرینش داشتند و این آفرینش ها بر آنها مشتبه شد و گمان کردند که بتها نیز مستحق عبادت هستند ؟ بگو : خدا خالق همه چیز است و او یکتا و پیروز است .

(( منظره حق و باطل ))

خداوند ، آبی از آسمان فرستاد و از هر دره و رودخانه ای به اندازه آنها سیلابی جاری شد ، سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد ، و بعضی چیزها که برای ساختن زیور آلات یا ابزار در آتش می گذارند نیز کفی مانند آن دارد ، اما کفها به بیرون رانده می شوند و آنچه که برای مردم سودمند است باقی می ماند ، خداوند برای روشن شدن حق و باطل اینگونه مثل می زند چون باطل همچون کفی است بر آب و یا در کوره آتش .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:51 | 
((سوره رعد - آیه11تا15))

(( نگهبانان غیبی برای انسان ))

برای هر انسانی مامورانی است که پی در پی از پیش و از پشت سر ، او را از حوادث غیر حتمی حفظ می کنند امّا خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند و هنگامی که خداوند بخاطر اعمال نادرست قومی اراده سویی درباره آنها بکند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد و جز خدا سرپرستی نخواهند داشت .

             (( نشانه هایی از عظمت خداوند ))

او کسی است که برق را که هم مایه ترس و هم مایه امید است را به شما نشان می دهد و ابرهایی پر بار را ایجاد می کند ، رعد تسبیح و حمد رحمت او می گوید و فرشتگان نیز از هیبت او به سوی وی مشغول هستند .

خداوند صاعقه ها را می فرستد و هر کس را صلاح بداند گرفتار آن می سازد و این در حالی است که بی خبران و غافلان با مشاهده این آیات درباره خداوند به مجادله مشغول هستند اینها بدانند که او قدرتی بی انتها و مجازاتی دردناک دارد .

دعوت حق از آن اوست و مشرکان که افرادی غیر از خدا را می خوانند بدانند که آنها به دعوت شان پاسخ نمی گویند و مثل اینها مثل کسی که کف دستهای خود را به سوی آب می گشاید و می خواهد بدون نزدیک شدن به آن به دهان خویش آب برساند و هرگز نخواهد رسید و دعای کافران جز در ضلال و گمراهی نیست .

همه آنها که در آسمانها و در زمین هستند از روی اطاعت و یا اکراه و همچنین سایه های آنها هر صبح و عصر برای خدا سجده می کنند ( سجده واجب ) .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:26 | 
((سوره رعد - آیه7تا 10))

(( بهانه جویی های پی در پی ))

آنهایی که کافر شدند درباره پیامبر می گویند : چرا آیت و اعجازی بجز قرآن بر او نازل نشده است . ای رسول ما تو تنها بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است و اینها همه بهانه جویی است نه جستجوی حقیقیت .

(( علم بی حد و حصر خداوند ))

خداوند از جنین هایی که هر انسان یا حیوان ماده ای حمل می کند آگاه است . و نیز از کاستن و افزوده شدن مدت اقامت آنچه در رحم ها است آگاهی داشته و هر چیزی نزد او اندازه معینی دارد .

او از غیب و شهود آگاه ، و بزرگ و متعالی است . برای او کسانی که پنهانی سخن بگویند یا آشکار سازند و آنها که شبانگاه بطور مخفیانه و یا در روشنایی روز حرکت می کنند تفاوتی ندارد .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:38 | 
((سوره رعد - آیه5 تا 6))

(( تعجب کفار از زنده شده مردگان ))

ای رسول ما از گفتار کافران متعجب می باشی ، عجیب تر از این ، گفتار آنهاست که می گویند آیا هنگامی که خاک شدیم بار دیگر زنده شده و به خلقت جدیدی باز می گردیم ؟ آنها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شده اند و در قیامت غل و زنجیرها در گردن شان است و اصحاب آتش هستند و جاودانه در آن خواهند ماند .

آنها پیش از تقاضای حسنه و رحمت از تو تقاضای تعجیل سیئه و عذاب می کنند و گمان می کنند وعده عذاب الهی دروغ است با اینکه قبل از آنها بلاهای عبرت انگیز نازل شده و پروردگار تو نسبت به مردم با اینکه ظلم می کنند در صورت توبه دارای مغفرت است و عذاب او نیز شدید است .

 

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:19 | 
((سوره رعد - آیه1تا4))

به نام خداوند بخشنده و مهربان

ای پیامبر ، اینها آیات کتاب آسمانی است و آنچه که از طرف پروردگار بر تو نازل شده حق است ولی اکثر مردم ایمان نمی آورند . خدا همان کسی است که آسمان را بدون ستونی که دیده شود آفرید و سپس عرش را بیافرید و تحت سیطره خویش در آورد و خورشید و ماه را در مسیری معین قرار داد که هر کدام تا زمان معلومی در حرکت هستند . همه کارها را او تدبیر می کند ، آیات را برای شما تشریح می نماید تا به دیدار و حضور در پیشگاه پروردگارتان در روز رستاخیز یقین پیدا کنید و او کسی است که زمین را گسترش داد و در آن کوهها و نهرهایی قرار داد و از تمام میوه ها دو جفت در آن آفرید .

روز را با پرده سیاه شب می پوشاند و در اینها آیاتی است برای آنها که تفکر می کنند و در روی زمین قطعاتی در کنار هم قرار داد که به هم متفاوت هستند و باغهایی از انگور و زراعت و نخل ها که گاهی بر یک پایه و زمانی بر دو پایه می رویند . همه آنها از یک آب سیراب می شوند و با این حال بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری می دهیم ، در اینها نشانه هایی است برای آنها که عقل خویش را بکار می گیرند .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 9:34 | 
((سوره یوسف - آیه103تا111))

(( اکثر مدعیان ایمان مشرک هستند ))

ای پیامبر ، بیشتر مردم هر چند هم که اصرار داشته باشی ایمان نمی آورند . با وجودی که تو هرگز از آنها پاداشی مطالبه نمی کنی ، و این تنها دعوتی است برای همه جهانیان و چه بسیار نشانه هایی از خدا در آسمانها و زمین وجود دارد که آنها از کنارش می گذرند و از آن روی بر می گردانند و اکثر آنهایی که مدعی ایمان به خدا هستند مشرکند .

آیا اینان از این ایمن هستند که عذاب فراگیری از طرف خدا به سوی آنها نازل شود و یا ساعت رستاخیز ناگهان فرا رسد در حالی که متوجه نبوده و در غفلت به سر می برند ؟

بگو : این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنیم منزه است خدا و من از مشرکان نیستم و و ما پیش از تو کسی را برای مردم نفرستادیم جز مردانی از اهل شهرها که به آنها وحی کردیم . آیا این مخالفان در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد ؟ بدانید که سرای آخرت برای پرهیزکاران بهتر است آیا تفکر نمی کنید ؟

زمانی فرا رسید که رسولان ما از پیروزی بر دشمنان شان مایوس و ناامید گردیدند و گمان کردند یاری کرده نخواهند شد در این هنگام یاری ما به سراغ آنها آمد و ما هر کس را خواستیم این چنین نجات می دادیم و مجازات و عذاب ما از قوم زیانکار بازگردانده نمی شود .

ای ایمان آورندگان به پیامبر ، در سرگذشت های گذشتگان درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است ، اینها داستانهای دروغین نبود بلکه وحی الهی و تصدیق کننده کتب آسمانی پیشین که پیش روی اوست می باشد و شرح هر چیزی است و هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان می آورند .      

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 9:23 | 
((سوره یوسف - آیه87تا102))

ای فرزندان من ، بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا ناامید نگردید که جز قوم کافر از رحمت او مایوس نمی شوند .

برادران یوسف به نزد وی بازگشتند ، و گفتند : ای عزیز ، ما و خاندان مان بی چیز شده ایم و متاع کمی برای تهیه مواد غذایی با خود آورده ایم ، پیمانه ما را به طور کامل وفا کن و بر ما تصدق نما که خداوند متصدقان را پاداش می دهد .

گفت : آیا دانستید و بیاد دارید که با یوسف و برادرش چه کردید آن زمان که جاهل بودید ؟ گفتند : آیا تو همان یوسف هستی ؟ گفت : آری ، من یوسف هستم و این برادر من است . خداوند بر ما منت گذارده ، هر کس تقوی پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید سرانجام پیروز می شود چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند .

گفتند : بخدا قسم ، خداوند تو را بر ما مقدم داشته و ما خطا کار بودیم . گفت : امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست خداوند شما را می بخشد ، و او رحم کننده و بخشنده است . حال این پیراهن مرا ببرید و به صورت پدرم بیندازید بینا می شود و همگی با خانواده نزد من آیید .

هنگامی که کاروان از سرزمین مصر بیرون رفت پدرشان در کنعان به خانواده خویش گفت : اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید بوی یوسف را احساس می کنم . گفتند : بخدا تو در همان اندیشه اشتباه سابق و گمراهی پیشین خود هستی .

امّا همینکه آن بشارت دهنده آمد و پیراهن را به صورت او افکند ناگهان بینا شد ، گفت : آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی سراغ دارم که شما نمی دانید ؟ گفتند : ای پدر از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطا کار بودیم . گفت : بزودی برای شما از پروردگارم آمرزش می طلبم که او غفور و رحیم است .

یعقوب و فرزندانش به سوی یوسف حرکت کردند و هنگامی که بر او وارد شدند او پدر و مادر را در آغوش گرفت و گفت : همگی داخل مصر شوید که انشاء الله  در امن و امان خواهید بود . پس از آن پدر و مادر را بر تخت نشاند و همگی به عنوان اطاعت پروردگار و تحیّت و احترام به یوسف به سجده افتادند و یوسف گفت : ای پدر این تحقق خوابی است که قبلاً دیدم که خداوند آن را به حقیقت پیوست ، و او به من نیکی کرد ، در آن هنگام که مرا ار زندان خارج ساخت و بعد از آن که شیطان میان من و برادرانم فساد کرد و بین ما جدایی انداخت شما را از آن بیابان به اینجا آورد و پروردگار من نسبت به آنچه می خواهد و شایسته می داند صاحب لطف است چرا که او دانا و حکیم است .

آنگاه یوسف گفت : پروردگارا بخش عظیمی از حکومت را به من بخشیدی و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختی ، تویی آفریننده آسمانها و زمین و تو سرپرست من در دنیا و آخرت هستی مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما .

ای رسول ما ، این از اخبار غیب است که به تو وحی کردیم و تو هنگامی که تصمیم می گرفتند و نقشه می کشیدند نزد آنها نبودی .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 22:49 | 
((سوره یوسف - آیه67تا86))

هنگامی که برادران یوسف خواستند حرکت کنند ، یعقوب به آنان گفت : فرزندان من ، از یک در وارد مصر نشوید بلکه از درهای متعدد وارد گردید تا بخاطر تعداد مورد سوءظن و یا حسادت و چشم زخم دیگران قرار نگیرید و این را نیز بدانید که من با این توصیه به شما نمی توانم حادثه ای که از سوی خدا حتمی و مقرر شده است را از شما دفع کنم ، حکم و فرمان تنها از آن خداست و من بر او توکل کرده ام و همه متوکلان باید بر او توکل کنند .

هنگامی که فرزندان یعقوب از همان طریق که پدر دستور داده بود وارد شدند این کار هیچ حادثه حتمی الهی را نمی توانست از آنها دور سازد بلکه این کار ، حاجتی بود که در دل یعقوب وجود داشت و از این راه انجام  شد و خاطرش تسکین و آرامش یافت و او از برکت تعلیمی که از ما گرفته بود علم فراوانی داشت امّا اکثر مردم نمی دانند .

هنگامی که برادران یوسف وارد شدند برادرش بنیامین را نزد خود جای داد و گفت : من برادر تو هستم ، از آنچه آنها می کنند و اعمالی که در مورد من انجام دادند ناراحت و غمگین مباش .

هنگامی که بارهای غله برادران یوسف بسته شد و آماده حرکت گردیدند یوسف ظرف آبخوری پادشاه را در بار برادرش قرار داد . در این هنگام یکی از مامورین که متوجه گم شدن ظرف شده بود فریاد زد ای اهل قافله شما دزد هستید .

برادران یوسف به سوی او بازگشتند و گفتند : آیا چه چیز از شما گم شده است ؟ نگهبانان گفتند : پیمانه ملک را  و هر کس آنرا بیاورد یک بار شتر غله به او داده می شود و کی از مامورین گفت من ضامن این پاداش هستم .

برادران یوسف گفتند : به خدا سوگند که شما هم می دانید ما نیامده ایم تا در این سرزمین فساد کنیم و ما هرگز دزد نبوده ایم . آنها گفتند : اگر دروغگو باشید کیفر شما چیست ؟

برادران پاسخ دادند هر کس که پیمانه در بارش پیدا شود خودش کیفر آن خواهد بود و برده صاحب مال خواهد شد ما اینگونه ستمگران و سارقان را کیفر می دهیم .

در این هنگام یوسف قبل از بازرسی بار برادرش به کاوش بارهای دیگران پرداخت و سپس آن را از بار او بیرون آورد و ما این چاره را به یوسف یاد دادیم تا از این طریق برادر را نگه دارد چون او نمی توانست وی را از طریق آیین پادشاه مصر نزد خود نگه دارد مگر آنکه خدا بخواهد و اراده دیگری بکار بندد و ما درجات هر کس را بخواهیم بالا می بریم و برتر از هر صاحب علمی عالمی است .

برادران گفتند : اگر او دزدی کرده تعجب ندارد برادرش یوسف نیز قبل از او دزدی کرده ، یوسف از این سخنان سخت ناراحت شد و این غم را در درون خود پنهان داشت و برای آنان آشکار نساخت امّا به آنها گفت : شما بدتر هستید و خدا از آنچه توصیف می کنید آگاه تر است .

برادران یوسف گفتند : ای عزیز او پدر پیری دارد یکی از ما را بجای او بگیر ما تو را از نیکوکاران می بینیم . یوسف گفت : پناه بر خدا که ما غیر از آن کس که متاع خود را نزد او یافته ایم بگیریم که در آن صورت از ظالمان خواهیم بود .

هنگامی که برادران از یوسف مایوس گشتند به کناری رفتند و با هم به نجوی و مشورت پرداختند ، بزرگترین آنها گفت : آیا نمی دانید پدرتان از شما پیمان الهی گرفته و پیش از این درباره یوسف کوتاهی کردید لذا من از این سرزمین حرکت نمی کنم تا پدرم به من اجازه دهد یا خدا فرمانش را درباره من صادر کند که او بهترین حکم کنندگان است . شما به سوی پدرتان بازگردید و بگویید پدر جان ، پسرت دزدی کرد و ما جز به آنچه می دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم ، و برای اینکه مطمئن شوی از اهالی آن شهر که در آن بودیم و نیز از آن قافله که با آن آمدیم بپرس و ما در گفتار خود صادق هستیم .

چون برادران نزد پدر بازگشتند و ماجرا را با او گفتند ، گفت : نفس و هوی و هوس شما موضوع را اینچنین در نظرتان زینت داده است ، و من شکیبایی می کنم و صبری جمیل و خالی از کفران در پیش می گیریم ، امیدوارم خداوند همه آنها را به من بازگرداند چرا که او علیم و حکیم است .  

و از آنها روی برتافت و گفت : وا اسفا بر یوسف ، و چشمان او از گریه و اندوه سفید شد و خشم خود را فرو می برد و هرگز ناسپاسی نمی کرد . فرزندان او گفتند : بخدا تو آنقدر یاد یوسف می کنی تا بیمار شوی و یا به هلاکت برسی ، گفت : من تنها غم و اندوهم را به خدا می گویم و من از خدا چیزهایی را می دانم که شما نمی دانید .

|+| نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 18:7 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar