دربیان ذات و وجه و نفس و در بیان صفت و اسم و در بیان آنکه صفات در مرتبه ذات است و اسامی در مرتبه وجه است
بدانکه اهل شریعت در تحصیل این معانی شروع نکرده اند و جد و سعی زیادة ننموده اند لاجرم وجود و نفس و ذات و وجه را در حق خداوند بیک معنی اطلاق کرده اند و می کنند و علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر و تکلم را اسماء صفات می خوانند الله را می گویند ذات است و باقی جملهاسامی و صفات است .
بدانکه آنچه عوام اهل حکمت اند می گویند که هر چیز که تصور وی بی تصور غیر ممکن است آن ذات است و هر چیز که تصور وی بی تصور غیر ممکن نیست آن صفات است و الله اسم ذات است و وجه جمله اسامی و صفات است .
بدانکه آنچه خواص اهل حکمت اند می گویند که ماهیت هر چیز ذات آن چیز است و وجود هر چیز وجه آن چیز است و صفات در مرتبه ماهیات است و اسامی در مرتبه وجود است و ماهیات را باضافات و اعتبارات نامهای دیگر نهاده اند وجود ذهنی و وجود عقلی و وجود بالقوة و بالذات و مانند این گفته اند و وجود را هم باضافات و باعتبارات نامهای دیگر نهاده اند و وجود خارجی و وجود حسی و وجود بالفعل و الوجه و مانند این خوانده اند و این جمله قسمت است نه صفات و نه اسامی زیرا که صفات قابلیت و استعداد هر چیز است و اسامی نشان و علامت حقیقی هر چیز است که با آن چیز همراه است و عین مسمی است به نشان و علامتی که دیگران بر وی نهند آن نشان و علامت مجازی بود و غیر مسمی بود پس قابلیت و استعداد هر چیز صفات آن چیز آمد و در مرتبه ذات آمد و نشان و علامت حقیقی هر چیز اسامی آن چیز آمد و در مرتبه وجه آمد و نشان و علامت هر چیز که دیگران بر وی نهند تسمیه آن چیز آمد پس تسمیه مشترک آمد میان مرتبه ذات و مرتبه وجه و صفات مخصوص آمد بمرتبه ذات و اسامی مخصوص آمد بمرتبه وجه و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود .
بدانکه ماهیت انسان ذات انسان است و وجود انسان وجه انسان است و آن قابلیت و استعداد و بینائی و شنوائی و حرفت های باریک دشوار و صنعت های لطیف که در ماهیت انسان بالقوة موجود بود صفات انسان است و این بینائی و شنوائی و حرفت های دشوار و صنعت های لطیف که در وجود انسان بالفعل موجود است اسامی انسان است و چنین که در عالم صغیر دانستی در عالم کبیر هم چنین می دان .یعنی ماهیت عالم ،ذات عالم است و وجود عالم ،وجه عالم و اول چیزی که از مرتبه ماهیت بوجود رسید عقل کل بود . اینست معنی (( اول ما خلق الله تعالی العقل )) آنگه بواسطه عقل کل چیزهای دیگر پیدا آمد اینست معنی (( نون و القلم و ما یسطرون )) .
چون دانستی که بنزدیک اهل حکمت وجود بی ماهیت امکان ندارد و دیگر دانستی که ماهیت غیر وجود است و سابق است بر وجود اکنون بدانکه اهل حکمت در وجود باری تعالی و تقدس خلاف کرده اند بعضی گفته اند باری تعالی ماهیت دارد و وجود هم دارد که وجود بی ماهیت امکان ندارد و بعضی گفته اند باری تعالی و تقدس ماهیت دارد اما وجود ندارد تا کثرت و اجزا لازم نیاید و بعضی گفتند ماهیت خدای تعالی غیر وجود باری است و سابق بر وجود باری نیست تا کثرت و اجزا لازم نیاید .
چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه بنزدیک اهل حکمت هر که خدای تعالی را اسامی و صفات می گوید ماهیت و وجود گفته باشد و ازینجا کثرت قراین و اجزا لازم آید اینست معنی (( فمن وصف الله تعالی فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله )) و هر که خدا را اسامی می گوید اما صفات نمی گوید وجود گفته باشد بی ماهیت و ازینجا توحید تفرید لازم آمد اینست معنی (( قل ادعوالله او ادعوا الرحمن ایاً ما تدعوا فله الاسماء الحسنی )).
بدانکه اهل وحدت می گویند که هر چیز که در عالم موجودات است او را سه مرتبه است و دو صورت است مرتبه ذات و مرتبه وجه و مرتبه نفس و صورت جامعه و صورت متفرقه از جهت آنکه هر چیز که باشد ازین خالی نباشد ،یا در مقامی باشد که هر چیز که امکان می دارد که در آن چیز ظاهر شود در آن مقام جمله در وی بالقوة موجود باشد چنانکه همچو بیضه و نطفه و حبه و این مقام را مرتبه ذات می گویند و صورت این مرتبه را صورت جامعه می گویند و یا در مقامی باشد که هر چیز که امکان می داشت که در آن چیز ظاهر شود در آن مقام جمله در وی بالفعل موجود باشد همچو انسان کامل و درخت کامل و این مقام را مرتبه وجه می گویند و صورت این مرتبه را صورت متفرقه می خوانند و امتداد و انبساط وجود را درین مراتب مرتبه نفس می گویند و مراد از امتداد ،نشو نمایست که آن را حرکت جسم می خوانند و مراد از انبساط بسط وجودست که آنرا نفس می گویند و فرق بسیار است میان نشو و نما که حرکت جسم است و میان بسط وجود که مرتبه نفس است از جهت آنکه امتدا و انبساط نفس درین مرتبه مراتب استیلاء و استوار اوست بر عرش زیرا که مراتب هر چیز بمقدار تمامی عرش است پس عرش بر اقسام باشد و هر چند مراتب تمام تر و کامل تر ،عرش بزرگتر و عظیمتر بود و اینست معنی (( قلب المومن عرش الله اکبر )) و این نفس را صاحب شریعت رب می گوید که هر دو یک معنی دارد (( من عرف نفسه فقد عرف ربه)) و ((من عرف النفس فقد عرف الرب )) و این مرتبه نفس که صاحب شریعت رب می گوید فوق جمله مراتب است و این مرتبه از اضداد و تقابل پاک و مقدس است و از اشکال و صورت منزه و مبراست لاجرم اهل حس و خیال را باین مرتبه راه نیست .
ای درویش ! معنی نفس و رب نه آنست که اهل شریعت و اهل حکمت دانسته اند و نقش نفس و رب نه آنست که اهل نحو و لغت کرده اند و نفس و رب عبارت از امتداد و انبساط وجود است در مراتب خود و معنی عرش نه آنست که اهل شریعت و اهل حکمت گمان برده اند عرش عبارت از تمامی مراتب است و استوا بر دو نوع است یکی از راه علم (( و ان الله قد احاط بکل شیء علما )) و یکی از راه وجود (( الا انهم فی مریة من لقاء ربهم الا انه بکل شیء محیط )) باز استوا علمی بر دو نوع است یکی به اجمال و یکی به تفصیل تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم .
بدانکه مرتبه ذات بصفات و صورت جامعه مخصوص است و هر مرتبه وجه باسامی و صورت متفرقه مخصوص است و مرتبه نفس به بی اسمی و بی صفتی مخصوص است از جهت آنکه صفات مظهر ذات است و اسامی سمت مسمی است و صفات قابلیت و استعداد ذات است و اسامی معرف مسمی است یعنی هر چیز که باشد او را قابلیتی و استعدادی باشد و آن قابلیت و استعداد و آن چیز را بکمال می رساند کمال هر چیز آن باشد که هر چه در وی بالقوة موجود باشد بالفعل موجود باشد پس هر چه در چیزی بالقوه موجود است صفات است وهر چه بالفعل موجود است اسامی است پس صفات در مرتبه ذات باشد و اسامی در مرتبه وجه همچنین می دانم که تمام فهم نکردی روشنتر ازین بگویم .
بدانکه نزدیک اهل وحدت بدایت و اول هر چیز ذات آن چیز است و نهایت و آخر هر چیز وجه آن چیز است و امتداد و انبساط وجود درین مراتب نفس آن چیز است و صفات و صورت جامعه در بدایت است و اسامی و صورت متفرقه در نهایت و این سخن ترا جز بمثالی معلوم نشود .
بدانکه حبه و بیضه و نطفه در مرتبه ذاتند زیرا که هر چه امکان می دارد که ظاهر شود در ایشان بالفعل درین مقام جمله در ایشان بالقوة موجود است و این مرتبه صورت جامعه دارد زیرا که جمله در وی جمع است و صفات درین مرتبه است زیرا که قابلیت و استعداد ایشان درین مرتبه است و چون بیضه و حبه و نطفه بتدریج بکمال خود رسند در مرتبه وجه اند زیرا که هر چه امکان می داشت که بالفعل در ایشان ظاهر شود درین مقام جمله بالفعل در ایشان موجود است و این مرتبه صورت متفرقه دارد از جهت آنکه هر یک از یکدیگر جدا گشتند و اسامی درین مرتبه است زیرا که سمت و معرفت درین مرتبه است و امتداد و انبساط وجود درین مراتب مرتبه نفس است .
چون این مقدمات معلوم کردی اکنون بدانکه اهل وحدت خدای را ذات نمی گویند اما وجه و نفس می گویند از جهت آنکه اگر ذات گویند وقتی از اوقات خدای را ناقص گفته باشند و او همیشه کامل بوده است و پیوسته کامل خواهد بود و اسم ذات در قرآن و احادیث نیامده است پس هر فردی از افراد این وجود را مرتبه ذات و مرتبه وجه و مرتبه نفس باشد و صفات و اسامی باشد و صورت جامعه و صورت متفرقه باشد از جهت آنکه هر فردی از افراد این وجود از خاک بر می آیند و بمراتب و کمال می رسند و باز بخاک باز می گردند . پس این جمله مراتب در ایشان تواند بود اما مجموع این وجود که من حیث الوجود یک وجود است و همیشه در مرتبه وجه است بی ذات باشد از جهت آنکه این وجود چنین که هست همیشه اینچنین بوده است و پیوسته اینچنین خواهد بود و بکسر موی کم و زیادة نبوده و نخواهد بود ذات وی را کس چگونه تصور دارد اینست معنی (( کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام )) .
بدانکه بعضی از اهل وحدت می گویند که خاک ذات این وجود است و هر چیز که بکمال رسید وجه این وجود است و امتداد و انبساط که در جمیع مراتب و جمیع افراد موجودات است نفس این وجود است بعضی گفته اند جمله ذرات ،ذات این وجود است و جمله وجود وجه این وجود است و امتداد و انبساط وجود که در جمیع مراتب و در جمیع افراد موجودات است نفس این وجود است و این سخن که ایشان گفتند از وجهی راست است و از وجهی راست نیست از جهت آنکه این وجود را دو اعتبارست یکی اعتبار اجزا و دیگر اعتبار کلی چون نظر بر اجزا باشد و اجزا را کثرت و نقصان و کمال لازم است هر آئینه ذات و وجه لازم آید اما اگر نظر بر کل بود و کل را وحدت و و کمال لازمست ذات لازم نیاید بلکه تصور ندارد .
ای درویش ! کل و اجزا از جهت تقریب فهم گفته می شود وگرنه نامتناهی را کل و اجزا نباشد از جهت آنکه ثلث و سدیس و نصف و ربع و مانند این باشد و در نامتناهی ازینها تصور ندارد .
+ نوشته شده توسط درویش : ی خلق ناچیز خدا در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت
15:8 |